بسم الله الرحمن الرحیم لتجدن اشد الناس عداوة للذین آمنوا الیهود و الذین اشرکوا ** قطعا، يهود و مشركان را دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان خواهي يافت. (سوره 5 آیه 82)

پیام‌آوران قیام کربلا/ بخش سوم

هر قیام و نهضتی عمدتا از دو بخش «خون» و «پیام» تشکیل می‌گردد. مقصود از بخش خون، مبارزات خونین و قیام مسلحانه است که مستلزم کشتن و کشته شدن و جانبازی در راه آرمان مقدس است. مقصود از بخش پیام نیز، رساندن و ابلاغ پیام انقلاب و بیان آرمان‌ها و اهداف آن است. در پیروزی یک انقلاب، اهمیت بخش دوم کمتر از بخش اول نیست، زیرا اگر اهداف و آرمان‌های یک انقلاب در سطح جامعه تبیین نشود، انقلاب از حمایت و پشتیبانی مردم برخوردار نمی‌گردد و در کانون اصلی خود به دست فراموشی سپرده می‌شود، و چه بسا گرفتار تحریف‌ها و دگرگونی‌ها توسط دشمنان انقلاب می‌گردد.

قسمت اول و دوم از بررسی بخش دوم قیام کربلا (پیام) قبلا تقدیم شد، و الآن قسمت سوم:

 

حضرت زینب (س) در کاخ پسر زیاد

پس از حادثه عاشورا، مزدوران یزید با استفاده از این روش [استفاده از ادبیات جبرگرایی] شروع به تبلیغ کردند و پیروزی ظاهری یزید را خواست خدا قلمداد کردند.

عبیدالله بن زیاد پس از شهادت امام حسین (ع) مردم را در مسجد بزرگ کوفه جمع کرد تا قضیه را به اطلاع آن‌ها برساند. او قیافه مذهبی به خود گرفت و گفت:

«الحمدلله الذی أظهر الحقَ و نصر امیرَالمؤمنینَ و أشیاعَه و قتَل الکَذّاب بنَ الکذّابَ (1)؛ ستایش خدا را که حق را پیروز کرد و امیرالمؤمنین (یزید) و پیروانش را یاری کرد و دروغگو پسر دروغگو را کشت».

اما متقابلا حضرت زینب (س) و حضرت علی بن الحسین (ع) که از شگرد تبلیغی دشمن آگاه بودند، این پایگاه فکری بنی‌امیه را هدف قرار داده با سخنان متین و مستدل خود به شدت آن را کوبیدند و یزید و یزیدیان را مسؤول اعمال و جنایاتشان معرفی کردند.

یکی از جلوه‌های برخورد این دو تفکر، هنگامی بود که زنان و کودکان حسینی را وارد کاخ عبیدالله بن زیاد کردند. آن روز عبیدالله در کاخ خود دیدار عمومی ترتیب داد و دستور داد سر بریده امام حسین (ع) را در برابرش بگذارند. آن‌گاه زنان و کودکان را وارد کاخ نمودند. زینب (س) در حالی که کم‌ارزش‌ترین لباس‌های خود را به تن داشت و زنان و کنیزان، اطراف او را گرفته بودند، به صورت ناشناس وارد مجلس شد و بی‌اعتنا در گوشه‌ای نشست. عبیدالله چشمش به او افتاد و پرسید: این زن که خود را کنار کشیده و دیگر زنان گردش جمع شده‌اند، کیست؟

زینب (س) پاسخ نگفت. عبیدالله سؤال خود را تکرار کرد. یکی از کنیزان گفت: او زینب دختر فاطمه دختر پیامبر اسلام (ص) است.

عبیدالله رو به زینب کرد و گفت:

ستایش خدا را که شما خانواده را رسوا ساخت و کشت و نشان داد که آنچه می‌گفتید، دروغی بیش نبود.

زینب پاسخ داد:

ستایش خدا را که ما را به واسطه پیامبر خود (که از خاندان ماست) گرامی داشت و از پلیدی پاک گردانید. جز فاسق رسوا نمی‌شود و جز بدکار، دروغ نمی‌گوید؛ و بدکار ما نیستیم، دیگرانند (یعنی تو و دار و دسته‌ات هستید) و ستایش مخصوص خداوند است (2).

- دیدی خدا با خاندانت چه کرد؟

- جز زیبایی ندیدم! آنان کسانی بودند که خدا مقدر ساخته بود کشته شوند و آن‌ها نیز اطاعت کرده و به سوی آرامگاه خود شتافتند و به زودی خداوند تو و آنان را (در روز رستاخیز) باهم رو‌به‌رو می‌کند و آنان از تو، به درگاه خدا شکایت و دادخواهی خواهند کرد. اینک بنگر که آن روز چه کسی پیروز خواهد شد؟ مادرت به عزایت بنشیند ای پسر مرجانه!

پسر زیاد (از سخنان صریح و تند زینب و از این‌که او را با نام مادربزرگ بدنامش یعنی مرجانه خطاب کرد) سخت خشمگین شد و خواست تصمیم سوئی بگیرد. یکی از حاضران به نام عمرو بن حُریث گفت: امیر! این یک زن است و کسی زن را به خاطر سخنانش مؤاخذه نمی‌کند.

پسر زیاد بار دیگر خطاب به زینب گفت:

خدا دلم را با کشته شدن برادر نافرمانت حسین و خاندان شورشگر و سرکشت شفا داد.

زینب گفت:

به جانم قسم، مهتر مرا کشتی، نهال مرا قطع کردی و ریشه مرا درآوردی. اگر این کار مایه شفای توست، همانا شفا یافته‌ای.

پسر زیاد که تحت تأثیر شیوایی کلام زینب قرار گرفته بود، با خشم و استهزا گفت: این هم مثل پدرش سخن‌پرداز است. به جان خودم، پدرت نیز شاعر بود و سخن به سجع می‌گفت.

زینب گفت:

زن را با سجع‌گویی چه کار (حالا چه وقت سجع گفتن است)؟ (3).

ابن زیاد می‌خواست وانمود کند که هر کس برحسب ظاهر در جبهه نظامی شکست بخورد، رسوا شده است، زیرا اگر او به حق بود، در جبهه نظامی غالب می‌شد.

زینب کبری (س) که به خوبی می‌دانست پسر زیاد از چه دیدگاهی سخن می‌گوید، پایگاه فکری او را درهم کوبید، و با این سخنانش اعلام کرد که معیار شرف و فضیلت، حقیقت‌جویی و حقیقت‌طلبی است، نه قدرت ظاهری. زینب (س) اعلام کرد که کسی که در راه خدا شهید شده، رسوا نمی‌شود؛ رسوا کسی است که ظلم و ستم کند و از حق منحرف شود.

عبیدالله بن زیاد انتظار داشت زینب مصیبت دیده و عزیز از دست رفته، با یک طعنه، به زانو درآید، اشک بریزد و عجز و لابه کند؛ اما زینب شیردل سخنان او را در دهانش شکست و غرورش را درهم کوبید.

به راستی، در تاریخ بشر کدام زنی را می‌توان یافت که شش یا هفت برادر او را کشته باشند، پسری از وی به شهادت رسیده باشد، ده نفر از برادرزادگان و عموزادگان او را از دم تیغ گذرانده باشند و سپس او را با همه خواهران و برادرزادگانش اسیر کرده باشند، آن‌گاه بخواهد در حال اسیری و گرفتاری از حق خود و شهیدان خود دفاع کند، آن هم در شهری که مرکز حکومت و خلافت پدرش بوده و دارالحکومه‌ای که پدرش در حدود چهار سال از دوران خلافت خود را همان‌جا ساکن بوده است، و با این وضع و با این همه موجبات ناراحتی و افسردگی، نه تنها از آنچه بر سر وی آمده است گله‌مند نباشد، بلکه با کمال صراحت بگوید که ما چیزی بر خلاف میل و رغبت خویش ندیده‌ایم؛ اگر مردان ما به شهادت رسیده‌اند، برای همین کار آمده بودند و اگر جز این باشد، جای نگرانی و اضطراب خاطر است. اکنون که آنان وظیفه خدایی خویش را به خوبی انجام داده‌اند و افتخار شهادت را به دست آورده‌اند، جز این‌که خدا را بر این توفیق شکر و سپاس گوییم، چه کاری از ما شایسته است؟


خطبه حضرت زینب (س) در کوفه

این‌جا كوفھ است. كوفھ با دِمَشق خیلى فرق دارد؛ كوفھ شھرى است كھ تا بیست سال پیش مركز حكومت على (ع) بود. این‌جا مركز شیعیان بود. مردم این‌جا  كھ بخشى از عراقیان‌اند، طالب حكومت عدل اسلامى و خواھان آزادى از چنگ ستمگران و ھواخواه اھل بیت‌اند؛ اما حاضر نیستند بھاى دستیابى بھ  چنین نعمتى را بپردازند. اینان، ھم زندگى مادى و ثروت و ریاست می‌خواھند، و ھم آزادى از یوغ ستمگران؛ اما اگر فشارى بر آنان وارد شود، یا منافعشان را در خطر ببینند، دست از ھمه آرمان‌ھاى خود می‌كشند. اینان شخصیتى دو گونھ دارند. گرفتار نوعى تضاد درونى ھستند؛ از یک سو پسر پیغمبر (ص) را با شور و حرارت دعوت مى كنند، و از سوى دیگر چون فشار بر آنان وارد می‌شود نھ تنھا وعده خود را فراموش مى كنند، بلكھ كمر بھ قتل او می‌بندند. پس باید اینان را بیدار كرد. باید متوجھ خطاھایشان ساخت. باید گفت كھ با قتل حسین بن علی (ع) چھ جنایت بزرگى مرتكب شده اند.

این وظیفھ بیدارسازى، از میان زنان بیشتر بھ عھده زینب (س) است؛ زیرا زنانى كھ در كوفھ سن آنان از سى سال تجاوز مى كرد، زینب (س) را بیست سال پیش در دوران حكومت على (ع) در این شھر دیده بودند و حرمت او را در دیده على (ع) و حشمت وى را در چشم پدران و شوھران خویش مشاھده كرده بودند. زینب (س) براى آنان چھره‌اى آشنا بود. اینک دیدن صحنھ رقت‌بار اسیرى زینب (س) در خیل اسیران، خاطرات گذشتھ را زنده می‌كرد. زینب (س) از این فرصت استفاده نمود؛ شروع كرد بھ صحبت كردن. مردم صداى آشنایى شنیدند. گویى على (ع) صحبت می‌كرد؛ حنجره، حنجره على (ع)  و صدا، صداى على (ع) بود. راستى این على (ع) است كھ حرف می‌زند یا دختر على (ع) است؟ آرى او زینب كبرى (س) بود كھ سخن می‌گفت.

احمد بن ابی‌طاھر معروف بھ «ابن طیفور» (204- 280) در كتاب «بلاغات النساء» كھ مجموعھ اى از سخنان بلیغ بانوان عرب و اسلام و یكى از قدیمی‌ترین منابع است، می‌نویسد:

«خدیم اسدى» می‌گوید: در سال شصت و یک كھ سال قتل حسین (ع) بود وارد كوفھ شدم . دیدم زنان كوفھ گریبان چاک زده گریھ مى كنند؛ و على بن الحسین (ع) را دیدم كھ بیمارى او را ضعیف و ناتوان ساخته بود. على بن الحسین (ع) سر بلند كرد و گفت: اى اھل كوفھ بر (مظلومیت و مصیبت) ما گریھ می‌كنید؟! پس چھ كسى جز شما ما را كشت؟!

در این هنگام، ام کلثوم (4) با دست به مردم اشاره کرد که خاموش باشید. با اشاره او نفس‌ها در سینه‌ها حبس، و صدای زنگ شترها خاموش شد. آن‌گاه شروع به سخن کرد. من زنی باحجب و حیا را فصیح‌تر از او ندیده‌ام؛ گویی از زبان علی (ع) سخن می‌گفت. سخنان زینب (س) چنین بود:

«مردم کوفه! مردم مکار خیانت‌کار! هرگز دیده‌هاتان از اشک تهی مباد! هرگز ناله‌هاتان از سینه بریده نگردد! شما آن زن را می‌مانید که چون آنچه داشت می‌رشت، به یک بار رشته‌های خود را پاره می‌کرد. نه پیمان شما را ارجی است و نه سوگند شما را اعتباری! جز لاف، جز خودستایی، جز در عیان مانند کنیزکان تملق گفتن، و در نهان با دشمنان ساختن چه دارید؟ شما گیاه سبز و تر و تازه‌ای را می‌مانید که بر توده سرگینی رسته باشد و مانند گنجی هستید که گوری را بدان اندوده باشند. چه بد توشه‌ای برای آن جهان آماده کردید: خشم خدا و عذاب دوزخ.
گریه می‌کنید؟! آری؛ به خدا گریه کنید که سزاوار گریستنید! بیش بگریید و کم بخندید! با چنین ننگی که برای خود خریدید، چرا نگریید؟! ننگی که با هیچ آبی شسته نخواهد شد. چه ننگی بدتر از کشتن پسر پیغمبر و سید جوانان بهشت؟! مردی که چراغ راه شما و یاور روز تیره شما بود. بمیرید! سر خجالت را فرو بیفکنید! به یک بار، گذشته خود را بر باد دادید و برای آینده، هیچ چیز به دست نیاوردید. از این پس، باید با خواری و سرشکستگی زندگی کنید؛ چه، شما خشم خدا را برای خود خریدید! کاری کردید که نزدیک است آسمان بر زمین افتد و زمین بشکافد و کوه‌ها درهم ریزد!

می‌دانید چه خونی را ریختید؟! می‌دانید این زنان و دختران که بی‌پرده در کوچه و بازار آورده‌اید، چه کسانی هستند؟! می‌دانید جگر پیغمبر خدا را پاره کردید؟! چه کار زشت و احمقانه‌ای! کاری که زشتی آن، سراسر جهان را پر کرده است!

تعجب می‌کنید که از آسمان قطره‌های خون بر زمین می‌چکد؟ اما بدانید که خواری عذاب رستاخیز سخت‌تر خواهد بود. اگر خدا هم‌اکنون شما را به گناهی که کردید نمی‌گیرد، آسوده نباشید؛ خدا کیفر گناه را فوری نمی‌دهد؛ اما خون مظلومان را هم بی‌کیفر نمی‌گذارد. خدا حساب همه چیز را دارد».

این سخنان که با چنین عبارات شیوا از دلی سوخته برمی‌آمد، و از دریایی مواج از ایمان به خدا نیرو می‌گرفت، همه را دگرگون کرد. شنوندگان انگشت ندامت به دندان گزیده، دریغ می‌خوردند.

در چنان صحنه غم‌انگیز و عبرت‌آمیز مردی از بنی‌جعفی که ریشش از گریه تر شده بود، شعری بدین مضمون خواند:

پسران این خاندان، بهترین پسرانند و هرگز بر دامن فرزندان این خانواده، لکه ننگ یا مذلت ننشسته است (5).

 

(1). اللهوف، ص164.
(2). الإرشاد، ج2، ص115.
(3). اللهوف، ص160- 161.
(4). معمولا هر جا ام کلثوم به صورت مطلق یاد شود، مقصود، زینب کبری (س) دختر بزرگ علی (ع) است.
(5). سیره پیشوایان، صص192- 200.