بسم الله الرحمن الرحیم لتجدن اشد الناس عداوة للذین آمنوا الیهود و الذین اشرکوا ** قطعا، يهود و مشركان را دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان خواهي يافت. (سوره 5 آیه 82)

متن دروس تاریخ تطبیقی/ دوره جدید (81)

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

عرض شد که از عنوان «اهل¬بیت» برای رسیدن به قدرت و جلوگیری از بازگشت قدرت به اهل¬بیت(ع) بسیار سوءاستفاده شد. برای مؤکد شدن مطلب باید عاقبت ابومسلم خراسانی مورد بحث و بررسی قرار گیرد. در این بررسی، دو مطلب به دست می¬آید: یکی اینکه ریشه آل‌یقطین که افرادی مانند علی¬بن¬یقطین و حسن¬بن¬علی¬بن¬یقطین و سپس محمدبن¬عیسی¬بن¬یعقوب-بن¬یقطین از آل‌یقطین هستند، از کجا شروع می¬شود؟ و مطلب دیگر، استفاده بنی¬عباس از عنوان «اهل¬بیت» برای رسیدن به مقاصد شوم خود است. لذا اشاره¬ای به سرنوشت ابومسلم خراسانی می¬شود.

مأموریت‌ منصور دوانیقی به ابومسلم خراسانی
همان‌طور که در جلسه قبل اشاره شد، بعد از ابوالعباس سفاح، منصور دوانیقی به قدرت رسید. اولین کسی که از بنی¬عباس به قدرت رسید، ابوالعباس سفاح بود و سپس منصور دوانیقی. وقتی ابوالعباس سفاح از دنیا می¬رود، منصور برای مبارزه به منطقه¬ای به‌نام «ذات-عِرق» رفته بود. او همان‌جا می¬ماند تا ابومسلم به او ملحق شود. وقتی ابومسلم به او ملحق می¬شود، منصور او را از مرگ ابوالعباس سفاح باخبر می¬سازد. ابومسلم گریه می¬کند و می-گوید: رحم الله أمیرالمؤمنین إنا لله و إنا إلیه راجعون. منصور به او می¬گوید: من صلاح می¬دانم لشکریان خود را نزد من بگذاری و با 10 نفر نیرو به‌سمت «انبار» حرکت و سپاه موجود در آن شهر را فرماندهی کنی و به مردم آرامش ببخشی. ابومسلم قبول می¬کند و با   10 نفر به عراق و سپس به شهر انبار می¬رسد. آنجا متوجه می¬شود عیسی¬بن¬علی¬بن¬عبدالله¬بن¬عباس که عموی منصور است، ادعای خلافت کرده و از همه برای خود بیعت گرفته و منصور دوانیقی را از ولی‌عهدی خلع کرده است.
فلما رَأوا أبا مسلم (وقتی ابومسلم به شهر انبار می¬رسد و مردم او را می¬بینند) مالوا معه (همه عیسی¬بن¬علی را رها می‌کنند و به ابومسلم گرایش پیدا کرده و زیر پرچم او قرار می-گیرند). ابومسلم از همه آنها برای منصور دوانیقی بیعت گرفته و سپاه را ساماندهی می¬کند. سپس پول‌ها را جمع می‌کند و نزد منصور باز می¬گردد. منصور او را بسیار مورد تشویق قرار می¬دهد و از آن طرف، عموی خود را هم عفو می¬کند.
به منصور گزارش می¬شود که عبدالله¬بن¬علی، عموی سفاح در شام آشوب به‌راه انداخته و برای خودش از مردم بیعت گرفته است. منصور به ابومسلم می¬گوید: اوضاع شام را هم باید سروسامان داد؛ حالا من برای سروسامان دادن به آنجا بروم یا تو می¬روی؟ ابومسلم گفت: من می¬روم. او 12 هزار نیرو را به سمت شام حرکت داد. وقتی به شام می¬رسد و مردم شام متوجه حضور ابومسلم با 12 هزار نیرو می¬شوند، زیر پرچم او جمع شده و از بیعتی که با عبدالله¬بن¬علی کرده بودند، سرپیچی می¬کنند. ابومسلم نیز از خون عبدالله¬بن¬علی می¬گذرد و او را می¬بخشد.

مأموریت به یَقطین¬بن¬موسی برای به‌‌دست گرفتن اموال به‌دست¬آمده از شام
هنگامی که منصور ابومسلم را به‌سمت شام می¬فرستاد، یَقطین¬بن¬موسی، پدر علی¬بن¬یقطین را هم به‌دنبال ابومسلم روانه می¬سازد و به او می¬گوید: اگر متوجه شدی در شام غنیمتی به‌دست ابومسلم افتاده است، تو باید اموال را برداری و نزد ما بیاوری و نگذار اموال در دست ابومسلم بماند. به‌عبارتی منصور، یقطین¬بن¬موسی را مسئول اموال به‌دست¬آمده از شام قرار می¬دهد. یقطین¬بن¬موسی نزد ابومسلم می¬رود و ابومسلم از او علت حضورش را در شام می-پرسد. یقطین در جواب می¬گوید: منصور مرا فرستاده تا در شام باشم. ابومسلم از این کار منصور ناراحت می¬شود.

یقطین¬بن¬موسی؛ از همکاران بنی‌عباس و مورد نفرین امام صادق(ع)
یقطین¬بن¬موسی از دُعاة بنی¬عباس و از کسانی است که به‌شدت برای بنی¬عباس همکاری کرده و مورد نفرین امام صادق(ع) قرار گرفته است. فردی از شیعیان خاص به امام کاظم(ع) عرض کرد: من نگران نفرینی هستم که پدر بزرگوارتان درباره یقطین¬بن¬موسی کرده است؛ آیا نفرین ایشان شامل فرزندش علی نمی¬شود؟ علی¬بن¬یقطین خیلی مرید شماست. امام(ع) فرمودند: نگران نباش؛ مَثَل فرزند صالحِ یک انسان ناصالح مانند ریگ و سنگی است که در یک خشت خاکی به‌کار رفته است؛ وقتی باران بر آن خشت می¬بارد، خشت را از بین می¬برد؛ ولی بر سنگ اثری نمی¬گذارد. نفرینی که از امام صادق(ع) در مورد یقطین¬بن¬موسی شده، مانند همان باران است که خشت را از بین می¬برد؛ و فرزندی که در صلب اوست، مانند همان ریگی است که در خشت به‌کار رفته است و آن باران بر آن اثری نمی¬گذارد. نفرین پدرم شامل علی نمی¬شود. علی و پدرش مصداق آیه «یُخرِج الحیَّ مِنَ المَیِّت» (1) است.

بی‌اعتنایی ابومسلم به منصور و حرکت به‌سمت خراسان
وقتی منصور گزارش آشوب شام را شنیده و ابومسلم را به آنجا گسیل می¬دارد، خودش هم به‌سمت مدائن حرکت می¬کند و در منطقه‌ای به‌نام رومیه مستقر می¬شود. در آن منطقه، کاخی وجود داشت که انوشیروان ساخته بود و منصور در آن کاخ سکنی گزید. ابومسلم هم بعد از اینکه شام را فتح کرده و غائله عموی منصور را خواباند، به‌سمت عراق برگشت. او به شهر انبار و کرخ بغداد رسید؛ ولی به‌سمت مدائن حرکت نکرد؛ درحالی‌که تا آنجا راه زیادی نبود. راه خود را به‌سمت خراسان کج کرد و سپاه را همراه خود بُرد.
حرکت ابومسلم به‌سمت خراسان به منصور گزارش شد. منصور نامه¬ای به ابومسلم نوشت که منتظر بودم تا به من ملحق شوی. می¬خواهم تو را در جریان مطالبی قرار دهم که نمی¬توان آن مطالب را در نامه بیان کرد؛ به همین خاطر، وقتی نامه به دستت رسید، سپاه خود را همان‌جا بگذار و نزد من بیا. پیک به ابومسلم رسید و نامه را به او تحویل داد. ابومسلم نامه را دریافت کرد؛ ولی به آن توجهی ننمود و به راه خود ادامه داد. به منصور خبر دادند که ابومسلم توجهی به پیام تو نکرده و به راه خود ادامه داده است. منصور یکی از نواده¬های جَریربن¬عبدالله بَجَلی را نزد ابومسلم می¬فرستد تا او را از ادامه سفر منصرف کرده و او را برگرداند.

خیانت جَریربن¬عبدالله بَجَلی به امیرالمؤمنین(ع) و عکس‌العمل آن حضرت
جریر کسی است که امیرالمؤمنین(ع) نامه¬ای به‌ دست او داده و او را به‌سوی معاویه فرستاد و در آن نامه، معاویه را بین دو امر مخیر کرد: یا تسلیم شود و یا اعلان جنگ کند. جریر نامه را به معاویه داد؛ اما خود برنگشت و به معاویه ملحق و پناهنده شد. علی(ع) به‌دلیل خیانت او، خانه¬اش را در کوفه خراب کرد. با گذشت زمان و بعد از شهادت امام حسین(ع)، به‌دلیل پیروزی ظاهری یزید بر سیدالشهدا(ع)، در محل خانه جریر، مسجدی بنا کردند. چند مسجد در کوفه وجود داشت و در روایات نیز به آنها اشاره شده است که نماز خواندن در این مساجد، کراهت شدید دارد؛ یکی از این مساجد، مسجد جریربن¬عبدالله بجلی است. البته در حال حاضر اثری از آن مسجد وجود ندارد.

تلاش فرستاده منصور برای منصرف کردن ابومسلم از حرکت به‌سمت خراسان
حال، نواده این جریربن¬عبدالله که بسیار زیرک و فتاک است، به منصور دوانیقی خدمت می-کند. منصور به او مأموریت داد تا کاری کند که ابومسلم نزد منصور برگردد. به او می¬گوید: ابومسلم بسیار عصبانی است و می¬ترسم اگر برنگردد و از آنجا به‌سمت خراسان برود، علیه ما وارد عملیات شود. این شخص حرکت می¬کند تا ابومسلم را از ادامه راه منصرف سازد.
فصار الرجل حتی لحقه فی بعض الطریق (در راه به ابومسلم رسید) و قد نزل فی بعض المنازل بعسکره (ابومسلم هم با سپاه خود در منزلی فرود آمده بود) فدخل علیه مضربه (آن شخص وارد خیمه ابومسلم شد) فقال: أیها الأمیر أجهدت نفسک و أسهرت لیلک (خودت را خسته کردی و بی¬خوابی کشیدی) و اتعبت نهارک فی نصرة موالیک و اهل ¬بیت نبیک (تو شب و روزت را صرف یاری اهل¬بیت پیامبرت کردی) حتی إذا استحکم لهم الأمر (وقتی قدرت اهل¬بیت پیامبر(ص) محکم شد) و تَوطد لهم السلطان (و وقتی استحکام حکومت پیدا کردند) و نلت امنیتک فیهم (به آرزویت در مورد آنها رسیدی) تنصرف علی هذه الحال (حالا عصبانی آن را ترک می¬کنی. این شخص به ابومسلم گفت: آرزوی تو این بود که اهل¬بیت پیامبر(ص) پیروز شوند و حالا که این‌گونه شده و حکومتشان پابرجا شده است، آیا آنها را ترک می¬کنی؟!) فما یقول الناس (اگر مردم تو را با این حال ببینند، چه می¬گویند؟) أ لا تعلم أنّ ذلک مطعنة علیک (این کار محل طعن تو است) و مسبّة فی حیاتک و بعد مماتک (و برای حیات و ممات تو موجب بدگویی می¬شود) فلم یزل به حتى عزم على الانصراف معه الى المنصور و خلف عسكره بمكانه ذلك (آن شخص یعنی نواده جریربن¬عبدالله بجلی آن‌قدر با ابومسلم از هر دری سخن گفت تا اینکه ابومسلم راضی شد و سپاه خود را رها کرد و با 1000 نفر نزد منصور برگشت).

حضور ابومسلم در دربار منصور دوانیقی و کشته شدنش توسط مأموران
ابومسلم به‌تنهایی نزد منصور آمد و منصور او را خیلی تحویل گرفته و آزاد گذاشت. همین‌طور روز دوم نیز گذشت تا اینکه روز سوم منصور به نگهبان گفت: وقتی ابومسلم قصد ورود کرد، اسلحه او را بگیر. وقتی ابومسلم قصد ورود کرد، نگهبان اسلحه او را گرفت. ابومسلم با ناراحتی علت را پرسید. نگهبان گفت: به اسلحه نیازی نیست. از طرفی، قبل از اینکه ابومسلم وارد بر منصور شود، منصور چند نفر از خبیث¬ترین افراد خود را به‌نام‌های شبث¬بن¬روح (رئیس پلیس) ابافلان¬بن¬عبدالله (فرمانده سواره‌نظام) و عثمان¬بن¬نهیک (فرمانده گارد منصور) را در گوشه¬ای با اسلحه و شمشیر مخفی کرد. ابومسلم بدون شمشیر وارد شد. او خیلی عصبانی و ناراحت بود. به‌محض اینکه وارد شد، قال: یا أمیرالمؤمنین فُعِلَ ما لم یُفعَل بی مِثلُه قطّ (امروز اقدامی علیه من صورت گرفت که تا به حال، سابقه نداشت) اُخِذَ السیفُ مِن عاتقی (شمشیر را از گردن من برداشتند. معلوم می¬شود شمشیر ابومسلم همیشه دور گردن او و مسلح بوده است. ابومسلم نشست. منصور گفت: خداوند کسی که شمشیر تو را گرفته است، لعنت کند. درادامه، منصور به ابومسلم گفت: برای چه به‌سمت خراسان رفتی و وقتی از شهر انبار خارج شدی، نزد ما نیامدی؟ ابومسلم گفت:) لِأنّک وَجَّهتَ فی أثری إلی الشام أمیناً فی إحصاء الغنائم أما وثقت بی فیها (به این دلیل که تو مرا به‌سمت شام فرستادی و شخصی را دنبال من فرستادی تا پول‌ها را بگیرد. آیا به من اعتماد نداری؟ ابومسلم خیلی جسور بود و از چیزی خبر نداشت) فأغلض له أبو جعفر الکلام (منصور صدای خود را بر ابومسلم بالا برد. ابومسلم گفت:) یا أمیرالمومنین! أ نَسِیتَ حُسن بلائی و فضل قیامی (آیا همه خدمت مرا فراموش کردی؟) و اتعابی نفسی لیلی و نهاری (شبانه‌روزم را برای شما صرف کردم) حتی سُقتُ هذا السلطانَ (تا این حکومت به شما رسید. آیا فراموش کردی؟ یک‌مرتبه منصور گفت:) یابن الخبیثة (ای بچه زن بدکاره!) و اللهِ لو قامت مقامک أمَةٌ سَوداء لأغنَت غناک‏ (اگر یک کنیز سیاه هم به‌جای تو بود، همین کارهایی را که تو کردی، انجام می¬داد و همین سود را برای ما داشت. آیا فکر می¬کنی کسی هستی؟!) إنما تأتي لك الأمور في ذلك بما أحب الله مِن إظهار دعوتنا أهل ¬البیت (خداوند می¬خواست دعوت ما اهل¬بیت را پیروز گرداند؛ تو کاره¬ای نبودی) و لو کان ذلک بحولک و حیلتک و قوتک ما قطعت فتیلا (اگر قرار بود به‌دست تو باشد، به‌اندازه یک پوست خرما هم کار پیش نمی¬رفت) أ لست یابن اللخناء الذى كتبت الى تخطب عمتي آمنة بنت على بن عبد الله؟ (ای بچه زن بدکاره! تو به من نامه می-نویسی و نام مادرم را در نامه می¬بری) و تزعم فی کتابک أنک ابن سلیط ¬بن ¬عبد لله¬ بن -عباس لقد ارتقيت مرتقى صعبا (تو خیلی پایت را از گلیمت دراز کردی).
یک‌مرتبه ابومسلم متوجه برنامه و نقشه منصور شد. قال یا أمیر المؤمنین لا تدخل علی نفسک الغم و الغیظ بسببی (خیلی از دست ما ناراحت نشو) فإنی أصغر قدرا من أن أبلغ منک هذا (من کوچک‌تر از آن هستم که باعث ناراحتی تو شوم).
به‌محض اینکه ابومسلم این جملات را بیان کرد، با هماهنگی منصور، جلادان از جایگاه خود بیرون آمدند. منصور قبلا جلادان را توجیه کرده و به آنها گفته بود: هرگاه دست‌هایم را برهم زدم (کف زدم)، شما بیرون بیایید. منصور دوانیقی کف زد و جلادان از مخفی¬گاه خود بیرون آمده و شمشیرها را کشیدند. ابومسلم که متوجه اوضاع شده بود، خودش را به پای منصور انداخت تا پای او را ببوسد. منصور پای خود را محکم بر صورت ابومسلم زد و ابومسلم به طرفی پرت شد. جلادان هم با شمشیر آن‌قدر بر او زدند تا اینکه ابومسلم کشته شد (2).

تأملی دوباره در اعتقاد یقطین‌بن‌موسی
هدف از بیان این مطلب و داستان این بود که بیان شود بنی¬عباس با عنوان اهل¬بیت چه کارهایی انجام می¬دادند. از این ماجرا، شخصیت یقطین نیز معلوم می¬شود. یقطین آن‌قدر مورد اعتماد منصور بود که او را برای تعقیب ابومسلم و گرفتن غنایم می‌فرستد. چنین شخصی باید خیلی فَدَوی منصور باشد؛ چون یقطین از زحمات ابومسلم برای به قدرت رسیدن بنی¬عباس آگاهی کامل داشت؛ ولی آن‌قدر فدوی بنی¬عباس است که وقتی مأموریت تعقیب و مراقبت ابومسلم را به او می¬دهند، قبول می¬کند.
یقطین، فدوی بنی¬عباس است و امام صادق(ع) نیز او را نفرین نموده¬اند. کسی که شیعه واقعی باشد، نفرین امام صادق(ع) در مورد یقطین را شنیده است و برایش سؤال می¬شود و به امام کاظم(ع) می¬گوید: علی¬بن¬یقطین شیعه شماست و با شما در ارتباط؛ آیا نفرین امام صادق(ع) شامل علی¬بن¬یقطین نمی¬شود؟ امام(ع) فرمودند: خیر.
حال آیا نفرین امام صادق(ع) در حق یقطین، واقعی بوده است یا به‌دلیل بودن حضرت در مقام تقیه، چنین نفرینی از ایشان صادر شده است و کماکان باید به‌قوت خود باقی بماند؟ راجع به خود یقطین نمی¬توان به‌طور قطع سخن گفت؛ اما چه اتفاقی می¬افتد که فرزندش علی، یک شیعه ناب می¬شود؟!
در اینجا یک مطلب را می¬توان به دست آورد و آن اینکه بنی¬عباس با عنوان اهل¬بیت به قدرت رسیدند و یقطین واقعا به‌دنبال این بود که اهل¬بیت پیامبر(ص) به قدرت برسند؛ اما در تشخیص مصداق، دچار اشتباه می¬شود؛ ولی فرزندش علی در ارتباطات امام کاظم(ع) با آل‌یقطین مبنی بر اینکه آنها در تشخیص مصداق دچار اشتباه شدند، متوجه حقیقت قضیه می-شود. بنابراین آل‌یقطین عمیقا خواستار به حکومت رسیدن اهل¬بیت(ع) بودند؛ اما پدر نتوانست حق را تشخیص بدهد؛ درحالی‌که پسر، راه حق را تشخیص داد.

نفوذ و اثرگذاری علی¬بن¬یقطین در بین خلفای عباسی
علی¬بن¬یقطین در زمان مهدی عباسی خیلی رشد می¬کند. او در سال 128 به دنیا آمد و در سال 184 از دنیا رفت؛ یعنی حدود 56 سال زندگی کرده است. وی در حالی از دنیا می¬رود که امام کاظم(ع) در زندان هارون بودند و بعد از او، فرزندش مسیر را ادامه داد.
روایتی وجود دارد که نفوذ و اثرگذاری علی¬بن¬یقطین را بین خلفای عباسی نشان می‌دهد:
زمانی مهدی عباسی درصدد توسعه دادن مسجدالحرام بود. خانه¬ای در گوشه مسجدالحرام وجود داشت که اهالی آن، حاضر به فروش و تخریب خانه جهت توسعه مسجدالحرام نبودند. فامتنعوا فسأل عن ذلک الفقهاءَ (مهدی عباسی فقها را جمع کرد و راجع به موضوع، از آنها نظرخواهی کرد) فکُلٌ قال له إنه لا ینبغی أن تُدخِل شیئا فی المسجد الحرام غصبا (چون این خانه ملک کسی است و آن فرد، حاضر به فروش ملکش نیست، به‌زور گرفتن آن غصب است و نمی¬توان غصب را وارد مسجدالحرام نمود). معلوم می¬شود فقهای آن زمان چقدر ظواهر را رعایت می¬کردند. نباید فکر کرد که آنها باطن خود را برای مردم افشا و برملا می-کردند تا گفته شود مردم آن زمان چقدر احمق بودند که چنین فقهایی را قبول داشتند.
با فتوای فقها مبنی بر غصبی بودن خانه بدون اجازه صاحبش، پروژه توسعه مسجدالحرام تعطیل می¬شود. کسانی که دین را در چنین اموری می¬بینند، به‌مقدار زیادی به مهدی عباسی اعتقاد پیدا می¬کنند.
فقال له علیُ ¬بنُ ¬یقطینٍ لو کَتَبتَ إلی موسی ¬بن ¬جعفر لَأخبَرَک بوجه الأمر فی ذلک (علی¬بن-یقطین به مهدی عباسی می‌گوید: یک نامه به موسی¬بن¬جعفر(ع) بنویس؛ چون او، هم فقیه است و هم فرزند رسول خدا(ص). مهدی عباسی پذیرفت) فکتَب إلی والی المدینة أن سَل موسی ¬بن -جعفر عَنْ دَارٍ أرَدْنَا أنْ نُدْخِلَهَا فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَامْتَنَعَ عَلَيْنَا صَاحِبُهَا فَكَيْفَ الْمَخْرَجُ مِنْ ذَلِك...‏ (به والی مدینه نامه نوشت تا مسئله را از حضرت سؤال کند. والی نزد حضرت آمد و مسئله را پیش حضرت مطرح کرد. حضرت فرمودند: آیا من مجبورم که جواب دهم؟ والی گفت: دستور است. امام(ع) فرمودند: جواب را بنویس:) بسم الله الرحمن الرحیم إن کانت الکعبةُ هی النازلةَ بالناس فالناس أولی ببُنیانها (اگر مردم، قبل از کعبه در آن مکان زندگی می¬کردند و سپس کعبه ساخته شده، در این صورت مردم نسبت به خانه خدا اولویت دارند) و إن کان الناسُ هُمُ النازلون بفِناء الکعبة فالکعبة أولی بفنائها (اگر مردم، اطراف کعبه خانه¬سازی کردند، در این صورت، کعبه به پیرامون خودش اولی است؛ چون مردم، حریم کعبه را تصرف کردند).
 جواب حضرت به دست مهدی عباسی می¬رسد. او نامه را می¬بوسد ودستور تخریب خانه آن شخص را صادر می¬کند. اهالی تعجب می¬کنند. به اهالی می¬گویند: موسی¬بن¬جعفر(ع) چنین حکمی را بیان فرموده است. اهالی در قبال تخریب خانه، درخواست پول می¬کنند؛ ولی به آنها پولی نمی¬دهند. اهالی به مدینه آمده و به امام(ع) گفتند: مهدی عباسی از قِبَل تخریب خانه، پولی به ما نداده است. حضرت نامه¬ای به مهدی عباسی نوشت و در آن نامه خواست تا بابت تخریب خانه، پولی به اهالی بدهد (3).
علی¬بن¬یقطین در چه جایگاهی است و چگونه امورات را اداره و بر خلیفه عباسی اثرگذاری می¬کند! او خیلی زیرک است و حضرت افراد خود را کنار خلیفه عباسی نفوذ داده¬اند. روایتی مبنی بر اینکه چگونه علی¬بن¬یقطین مرید امام کاظم(ع) می¬شود، وجود دارد. وقتی این روایت مورد بررسی قرار می¬گیرد، معلوم می¬شود اهل¬بیت(ع) خیلی زحمت کشیده¬اند و دین به‌سادگی به نسل¬های بعدی نرسیده است.

(1). روم/19.   
(2). الأخبار الطوال، صص378-382.     
(3). بحار الأنوار، ج10، صص245-246.                               

                                                  أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
                                                     بسم الله الرحمن الرحیم
                                                      الحمد لله رب العالمین
                            رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

همان‌طور که گفته شد، وقتی هارون به قدرت می¬رسد، امام کاظم(ع) سن و سال کمی دارد؛ با اینکه به‌عنوان امامِ شیعه در جامعه حضور دارد. درنتیجه، جوانی هارون فرصتی برای امام(ع) محسوب می¬شود؛ یعنی تا زمانی که هارون بر امور مسلط شود، خیلی از امور، توسط امام(ع) پیشرفت می¬کند.

تلاش مهدی عباسی برای نشان دادن چهره علمی از خود
مهدی عباسی تلاش داشت تا یک چهره علمی از خود نشان دهد و از این منظر، مکتب اهل-بیت(ع) را تعطیل کند. او به علما و فقهای حکومتی خیلی پر و بال و بها داد و این بها دادن، جهت کسب رضای الهی نبود. به هر حال زمانی که وضعیت به این شکل کشیده می¬شود، برنده کسی است که علم او، علم لدنی باشد و چنین علمی، مختص به ائمه اطهار(ع) است و در این زمینه، هیچ‌کس با آن بزرگواران قابل قیاس نیست. به‌عبارتی نمی¬توان بین وجود و عدم، مقایسه برقرار نمود.

معرفت شیعیان به جایگاه واقعی امامت در عصر امام کاظم(ع)
وقتی هارون به قدرت می¬رسد، امام کاظم(ع) توسعه فراوانی به سازمانی که از محبین و کسانی که معرفتشان نسبت به حضرت مانند شیعیان ناب امروزی است، تشکیل می‌شد دادند. معرفت شیعیان در زمان امام کاظم(ع) نسبت به حضرت زیاد شده بود و ایشان را به‌عنوانی قبول داشتند که امروزه شیعیان، حضرات معصومین(ع) را با آن عنوان -یعنی امام مفترض‌الطاعه- قبول دارند. وقتی در عصر امام کاظم(ع) عنوان شیعه به‌تدریج مطرح می‌شود، به‌معنای شیعه در زمان حضرت علی(ع) و کسانی که در تقابل با حکومت عثمان بودند نیست؛ بلکه کسانی¬اند که حضرت را به‌عنوان امام قبول دارند و جایگاه امامت برای حضرت قائلند.

رفتار مسامحه‌آمیز هارون با امام کاظم(ع) در اوایل حکومتش
بعد از مهدی عباسی که حکومت او ده سال به طول انجامید، هادی عباسی به قدرت رسید؛ ولی حکومت او یک سال هم طول نکشید. سپس نوبت به هارون می‌رسد. بعد از اینکه هارون پایه¬های حکومت خود را محکم کرده و مستقر می¬شود، مبارزه را شروع می¬کند. هارون ابتدا مجبور است که با امام(ع) مدارا کرده و تا قوی شدن پایه¬های حکومت، خود را به حضرت نزدیک کند. توسعه افرادِ معتقد به امام کاظم(ع) در حدی است که هارون خود را مجبور می-بیند به امام(ع) نزدیک کرده و ایشان را به جلسات دعوت کند. البته هارون نمی¬داند از زمان مهدی عباسی تا زمان خودش، در سطوح وزارتی بنی¬عباس، افراد امام کاظم(ع) مانند آل‌یقطین حضور دارند. در زمان امام صادق(ع) نیز زراره، خزانه¬دار منصور دوانیقی بود؛ یعنی منصور دوانیقی که حساب و کتابش خیلی دقیق بود، نگهداری و حفاظت از اموال را در اختیار زراره قرار می¬دهد و زراره هم کم¬کم در امور مشورتی و اجرایی، نفوذ پیدا می¬کند.

رواج عنوان «ابن¬رسول¬الله» برای اهل¬بیت(ع) و عکس‌العمل بنی‌عباس
هارون از زمان مشخصی به‌بعد، به‌ مقابله با امام(ع) اقدام می¬کند. نقطه اساسی این تقابل، مقابله با عنوان خاصی غیر از عنوان «اهل¬بیت» است که اهل¬بیت(ع) آن عنوان خاص را رواج دادند. در آن زمان، عنوان اهل¬بیت به یک عنوان عامی تبدیل شده بود و حتی بنی¬عباس هم خود را با این عنوان معرفی می¬کردند؛ اما اهل¬بیت(ع) عنوان خاصی را در زمان بنی-عباس رواج می¬دهند تا مختص به خود اهل¬بیت(ع) باشد و بنی‌عباس نتوانند از آن عنوان استفاده کنند. آن عنوان خاص، «ابن¬رسول¬الله» است. این عنوان در زمان امام صادق(ع) رواج پیدا می¬کند؛ ولی از طرف منصور دوانیقی مقابله شدید علیه اهل¬بیت(ع) به‌دلیل استفاده آن بزرگوران از این عنوان دیده نمی¬شود. همین‌طور مهدی عباسی نیز مقابله شدیدی علیه اهل‌بیت(ع) به‌دلیل استفاده آنها از این عنوان ندارد؛ اما هارون به‌شدت با این جریان مقابله می¬کند. چندین روایت در این زمینه وجود دارد. یکی از روایاتِ نقل‌شده این است:
در جلسه¬ای هارون به امام(ع) می¬گوید: " لِمَ جَوَّزتُم للعامة و الخاصة أن یَنسُبُوکم إلی رسول ¬الله و یقولون لکم یا بَنِی ¬رسول ¬الله (چرا شما اجازه می¬دهید در موردتان عبارت «یابن‌‌رسول¬الله» و «یا أبناء رسول¬الله» استفاده کنند؟) و أنتم بَنُوا علیٍ (درحالی‌که شما بچه-های علی هستید) و إنما یُنسَب المَرءُ إلی أبیه (انسان را به پدرش نسبت می¬دهند) و فاطمةُ إنما هی وِعاءٌ (فاطمه فقط یک ظرفی برای شما بوده است) و النبیُ جَدُّکم من قِبَل اُمّکم (پیامبر از ناحیه مادر، جد شماست؛ یعنی ائمه(ع) از طریق پدر به پیامبر(ص) نمی¬رسند) فقلتُ: یا أمیر المؤمنین...

چرا برخی از ائمه(ع) خلفای زمان خود را امیرالمؤمنین خطاب می‌کردند؟
ممکن است سؤال شود که چرا امام کاظم(ع) هارون را با عنوان «امیرالمؤمنین» مورد خطاب قرار می¬دهند؟! همچنان‌که امام صادق(ع) نیز منصور را با همین عنوان مورد خطاب قرار می‌دادند. در پاسخ می‌گوییم: هارون، امیرالمؤمنین است؛ اما امیرِ مؤمنین به طاغوت و شیطان. خطاب قرار دادن چنین افرادی با چنین عنوانی، به توریه نیاز ندارد؛ بلکه عین واقعیت است.
اشکال نشود که چنین عنوانی به حضرت علی(ع) انصراف دارد؛ چون انصراف عنوان «امیرالمؤمنین» نسبت به جایگاه فردی است که مورد خطاب قرار گرفته است. به‌عبارتی، خطاب قرار دادن حضرت علی(ع) با عنوان امیرالمؤمنین، معنایش امیر مؤمنان به خداست و اگر مخاطب این عنوان، امثال معاویه و منصور و هارون باشند، معنایش امیر مؤمنان به شیطان و طاغوت خواهد بود. تمام انسان¬های فاجر و فاسق، اطراف امثال معاویه و منصور را گرفتند؛ لذا معاویه امیر مؤمنان به فسق و فجور است.
در عبارات و اصطلاحات نیز عبارت «یؤمن بالطاغوت» وجود دارد. همین‌طور در روایاتی عبارت «یؤمن بالطاغوت» وجود دارد. مخاطب خداوند در قرآن از عبارت «یا أیها الذین آمنوا» کسانی¬اند که به خداوند ایمان دارند؛ اما خداوند نسبت به کسانی که به او ایمان ندارند، عبارت «یا أیها الناس» به‌ کار برده است.
هارون¬الرشید خودش را امیرالمؤمنین می¬داند. کسانی که اطراف او هستند، به خداوند ایمان ندارند؛ به‌دلیل اینکه هارون نماینده خداوند نیست. اطرافیان هارون به خود هارون ایمان دارند؛ لذا اگرچه هارون، امیر مؤمنان است، اما امیر مؤمنان به خودش که مصداق طاغوت است.

چرا از به‌ کار بردن عنوان «امیرالمؤمنین» در غیر علی(ع) نهی وجود دارد؟
اینکه از به‌ کار بردن عنوان امیرالمؤمنین نسبت به سایر ائمه(ع) نهی وجود دارد، به این دلیل است که امارت و حکومت هیچ‌کدام از ائمه(ع) غیر از علی(ع) به فعلیت نرسید. مردم، امام حسن(ع) را نیز به‌مدت شش ماه با همین عنوان مورد خطاب قرار می¬دادند؛ اما بعد از قراردادِ ترک نبرد با معاویه و کناره‌گیری حضرت از حکومت، ایشان را با این عنوان مورد خطاب قرار ندادند. کسی که در قله حکومت قرار می¬گرفت، او را با عنوان امیرالمؤمنین مورد خطاب قرار می¬دادند و دلیل اینکه پیامبر(ص) را با چنین عنوانی مورد خطاب قرار ندادند، این بود که حضرت را با عنوان رسول¬الله می¬شناختند و همه‌جا رسول¬الله، اصل، و امارة المؤمنین، فرع رسول¬الله است.

آیا کسانی که به امثال هارون با اعتقاد خدمت می‌کردند، به بهشت می‌روند؟
هارون بر مردم امارت داشت و نوع مردم به حکومت طاغوتی او ایمان داشتند؛ اگرچه جاهل و معذور بودند. مردم به‌دلیل جهل معذورند و به جهنم نمی¬روند؛ اما آیا به‌دلیل خدماتی که آنها به هارون ارائه داده بودند، به بهشت هم می¬روند؟ خیر. مانند اینکه کسی امیرالمؤمنین(ع) را نمی¬شناسد و اگر شناخت داشته باشد، به قتل ایشان اقدام می¬کند؛ چراکه فکر می¬کند آن حضرت هم مانند نفر اول، دوم و سوم است؛ ولذا به حضرت خدمت می¬کند. آن فرد به‌دلیل چنین خدمتی مستحق بهشت نیست. به‌عبارتی، اقدام چنین فردی، حسن فعلی دارد؛ اما حسن فاعلی ندارد. مانحن‌فیه نیز اگرچه حسن فاعلی دارد، اما حسن فعلی ندارد. دلیل حسن فاعلی داشتن اقدام مردم مبنی بر قبول حکومت هارون این است که آنها فکر می¬کردند هارون بر حق است و دلیل عدم حسن فعلی این است که آنها به فردی مانند هارون با پذیرش ولایت او بر خودشان، خدمت کردند.

ادامه روایت
...فقلتُ یا أمیر المؤمنین لو أن النبی نُشر (امام کاظم(ع) می‌فرماید: خطاب به هارون گفتم: ای امیر مؤمنان! اگر الآن پیامبر(ص) زنده شوند) فخطَب إلیک کریمتَک (و از دخترت خواستگاری کند) هل کُنتَ تُجِیبُه (آیا او را اجابت می¬کنی؟) فقال: سبحان الله و لِمَ لا اُجیبه (بله دخترم را به او می¬دهم) بل أفتَخِرُ علی العرب و العجم و قریشٍ بذلک (افتخار می¬کنم که پیامبر(ص) داماد من است) فقلت له لکنّه لا یَخطُب إلیّ (اولا پیامبر(ص) از دختر من خواستگاری نمی¬کند) و لا اٌزَوِّجُه (ثانیا اگر خواستگاری کند، من دخترم را به عقد ایشان در نمی¬آوردم) فقال و لِمَ؟ (چرا؟) فقلت لأنه وَلَدَنی (من فرزند او هستم) و لَم یَلِدک (درحالی‌که پیامبر(ص) تو را به دنیا نیاورده است. اگر پیامبر خدا(ص) بخواهد با دختر من ازدواج کند، معنایش این است که با نوه خودش ازدواج کرده است و حال آنکه در شرع مقدس، چنین چیزی جایز نیست) فقال أحسنتَ یا موسی ثم قال کیف قلتم إنا ذریة النبی (چرا خودتان را ذریه پیامبر می¬دانید؟) و النبیُ لَم یُعقِب (درحالی‌که پیامبر(ص) پسری نداشت) و إنما العَقِبُ للذَکَر (ادامه نسل برای پسر است) لا للاُنثی (بنونا بنوا أبنائنا و بنوا بناتنا بنوا آبائهن؛ فرزند پسر فرزند است) و أنتم وُلدُ البِنت (شما فرزند دختر هستید) و لا یکون لها عَقِب فقلت أسألک یا أمیر المؤمنین بحق القَرابة و القبر (ظاهرا این گفت‌وگو در مسجدالنبی و در انظار مردم صورت گرفته است. یعنی به‌حق فامیلی‌ای که با پیامبر(ص) داری و به‌حق این قبر) و مَن فیه (به‌حق قبر و کسی که در قبر است. از این عبارتِ حضرت که فرمودند به‌حق کسی که داخل قبر است، معلوم می¬شود جنازه پیامبر(ص) داخل قبر است؛ نه اینکه بدن حضرت از بین رفته باشد) إلا ما أعفانی عن هذه المسألة (بهتر است جواب این مسئله را ندهم) فَقَالَ لَا أَوْ تُخْبِرَنِي‏ بِحُجَّتِکُم فیه (باید دلیل خود را بگویی) یا وُلدَ علی و أنتَ یا موسی یَعسُوبُهم و إمامُ زمانهم (تو سید و رئیس افراد خود هستی و امام زمان آنها هستی) کذا اُنهِیَ إلیّ (به من این‌گونه گزارش شده است. معلوم می¬شود سیستم امنیتی هارون چقدر قوی بوده و اطلاعات را جمع‌آوری کرده بوده است) و لَستُ اُعفِیک فی کُل ما أسألک عنه حتی تَأتِیَنی فیه بحُجَّة مِن کتاب الله تعالی (عذری پذیرفته نیست؛ مگر اینکه از کتاب خدا دلیل ارائه بدهی) و أنتم تَدَّعُون مَعشَرَ وُلدِ علیٍّ أنه لا یَسقُط عنکم منه بشیءٍ ألِفٍ و لا واوٍ إلّا و تأویلُه عندکم (ای بچه¬های علی! شما ادعا می¬کنید هر الف و واوی که در قرآن گفته شود، نزول و تأویل و تفسیر آن را می¬دانید) و احتَجَجتُم بقوله عزوجل «ما فَرَّطنا فی الکتاب من شیء» (1) (معلوم می¬شود گزارش¬ها را چگونه به هارون دادند!) و قد استَغنَیتُم عن رأی العلماء و قیاسِهم (شما می¬گویید رأی علما به درد نمی¬خورد و قیاس باطل است).

احتجاج امام کاظم(ع) با علمای درباری
هارون مجموعه¬ای از اقدامات را که علیه امام کاظم(ع) در آن زمان انجام می¬شد، در یک عبارت گزارش داد. تاریخ را باید از این حرف¬ها و عبارات به دست آورد. معلوم می¬شود حضرت با قیاس مبارزه و با علمای آن زمان احتجاج می¬کنند و تمام این ماجرا ثابت می¬کند علما از طرف حکومت پول می¬گرفتند؛ چون هارون، قاضی ابویوسف (شاگرد ابوحنیفه) را مطرح کرده و مرجع فتوا قرار داده بود و او هم اهل قیاس بود و سعی می¬کرد امام کاظم(ع) را در مناظرات و یا در سؤال کردن، ناتوان و در انظار مردم خفیف سازد.
در جریانی، قاضی ابویوسف به‌همراه یحیی برمکی در مکه کنار ورودی بیت¬الله¬الحرام بود. یک‌مرتبه با حالت گستاخانه¬ای جلوی امام کاظم(ع) نشست و به ایشان گفت: آیا مُحرِم در حال راه رفتن می¬تواند زیر سایه حرکت کند؟ حضرت فرمودند: خیر. او دومرتبه از حضرت پرسید: وقتی به مکه آمد و اراده طواف داشت و یا اینکه قصد رفتن به منزل داشت، چگونه است؟ حضرت فرمودند: در این صورت می¬تواند زیر سایه حرکت کند. قاضی ابویوسف با حالت تمسخر خندید و گفت: این‌گونه فتوا می¬دهی؟! درحالی‌که رسول¬ خدا(ص) می¬گوید نباید زیر سایه حرکت کرد، شما می¬گویید در حال طواف و در حال رفتن به منزل، حرکت کردن در سایه اشکالی ندارد! حضرت فرمودند: ای ابویوسف قیاس نکن؛ اگر دین قیاس شود، دین نابود می¬شود. خداوند در قرآن، وجود دو شاهد عادل را هنگام طلاق واجب می¬داند؛ درحالی‌که موقع ازدواج آن را واجب نمی¬داند. ازدواج با آن اهمیت، نیاز به شاهد ندارد؛ اما طلاق و جدایی به شاهد نیاز دارد؛ ولی شما می¬گویی ازدواج به شاهد نیاز دارد؛ اما در طلاق شاهد را لازم نمی¬دانی. شما قیاس کردید و چون ازدواج را مهم‌تر دانستید، شاهد را برای آن لازم دانستی. آیا از خدا بیشتر می¬دانی؟! ابویوسف در برابر امام(ع) کم آورد و از جلسه با حالت شرمساری بیرون رفت.

ادامه روایت
...قلت (حضرت فرمودند) أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم «و مِن ذریته داوودَ و سلیمانَ و أیوبَ و یوسفَ و موسی و هارونَ و کذلک نَجزِی المُحسِنین* و زکریا و یحیی و عیسی و إلیاسَ و کلٌ من الصالحین» (2) (امام فرمودند:) مَن أبو عیسی یا أمیرَ المؤمنین؟ (پدر عیسی(ع) کیست؟ خداوند در قرآن، عیسی(ع) را از ذریه ابراهیم(ع) می¬داند) فقال لیس لعیسی أبٌ. فقلت إنما ألحَقناه بِذَراریِّ الأنبیاء مِن طریق مریم (خداوند عیسی(ع) را از ذریه ابراهیم(ع) شمرد) و کذلک اُلحِقنا بذَراریِّ النبی(ص) من قِبَل اُمِّنا فاطمةَ (ما هم همین‌گونه فرزند و ذریه پیامبر(ص) محسوب می¬شویم) أزِیدک یا أمیرَ المؤمنین؟ (آیا دلیل بیشتری نیاز است؟) قال هاتِ (بله بگو) قلت قولُ ¬الله عزوجل «فمَن حاجَّک فیه مِن بَعدِ ما جاءک مِن العِلم فقُل تَعالَوا نَدعُ أبنائَنا و أبنائَکم و نساءَنا و نساءَکم و أنفُسَنا و أنفُسَکم ثم نَبتَهِل فنَجعَل لعنتَ اللهِ عَلَی الکاذبین» (3) و لَم یَدَّعِ أحدٌ (کسی ادعا نکرده است) أنه أدخل النبیُ تحتَ الکِساءِ عند المباهلة للنَصاری إلا علیَ ¬بنَ ¬أبی طالب و فاطمةَ و الحسنَ و الحسینَ (کسی ادعا نکرده است که پیامبر(ص) غیراز خودشان و علی(ع) و فاطمه(س) و حسن(ع) و حسین(ع) فرد دیگری را زیر کسا وارد کرده است) فکان تأویلُ قوله تعالی «أبنائَنا» الحسنَ و الحسینَ و «نساءَنا» فاطمةَ و «أنفُسَنا» علی ¬بن¬ أبی طالب(ع) عَلَی أن العلماءَ قد أجمعوا علی أن جبرئیلَ قال یومَ اُحُد یا محمد إنّ هذه لَهِیَ المُواساةُ مِن علی قال (رسول اکرم(ص) به جبرئیل فرمودند:) لأنه منّی و أنا منه (من از علی هستم و علی از من است. ای هارون تو می¬گویی که چرا من فرزند پیامبر(ص) هستم؟ خداوند در قرآن از قول پیامبر(ص) می¬فرماید: ما خودمان می¬آییم و شما هم خودتان بیایید. از اینکه خود پیامبر(ص) آمده بودند، معلوم می¬شود علی(ع) نفس پیامبر(ص) است و اگر موسی¬ الکاظم فرزند علی است، درواقع فرزند پیامبر(ص) است) فقال جبرئیل وأنا منکما یا رسول الله ثم قال لا سیفَ إلا ذوالفَقار و لا فتی إلا علیٌ فکان کما مدَح اللهُ تعالی به خلیلَه(ع) اذ یقول «فَتًی یَذکُرُهم یقال له إبراهیم» (4) إنّا مَعشَرَ بَنی عمِّک (ما پسرعموهای تو ای هارون) نَفتَخِر بقول جبرئیل إنه منا (5).
از این روایت معلوم می¬شود در آن زمان استعمال عبارت «یابن¬رسول¬الله» چقدر توسعه پیدا کرده بود؛ چون هارون به امام کاظم(ع) گفت: تو بزرگ ابناء علی(ع) هستی و تو امام آنها هستی و ادعا می¬کنید که شما ذریه رسول ¬خدا(ص) هستید. از این سخن هارون معلوم می¬شود عبارت مذکور خیلی استعمال می¬شد.

قضیه‌ای در ارتباط با علت انتقال امام کاظم(ع) به بغداد و بحث در صحت آن
بالأخره هارون، امام(ع) را به بغداد آورد و زندانی کرد و آن‌قدر امام(ع) را از این زندان به آن زندان منتقل کرد تا اینکه حضرت را به شهادت رساند.
در علت انتقال حضرت به بغداد گفته شده است: برادرزاده امام کاظم(ع) یعنی فرزند اسماعیل، از علی¬بن¬جعفر برادر موسی¬بن¬جعفر(ع) -که از امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) و امام جواد(ع) هم روایت نقل کرده است- می¬خواهد تا از حضرت برایش وقت ملاقات بگیرد. علی¬بن¬جعفر نیز نزد امام(ع) می¬رود و از حضرت برای او وقت ملاقات می¬گیرد و درضمن، ایشان را در جریان سفر برادرزاده¬شان به بغداد قرار می¬دهد. فرزند اسماعیل نزد امام(ع) می-آید و عرض می¬کند: می¬خواهم به بغداد بروم، أوصِنی؛ مرا وصیتی بفرمایید. حضرت فرمودند: إتَّقِ اللهَ فی دمی؛ مراقب باش خون مرا نریزی. برادرزاده امام(ع) از قول حضرت تعجب کرد و دومرتبه عرض کرد: مرا وصیتی بفرمایید. برای مرتبه دوم، حضرت به او فرمودند: إتَّقِ اللهَ فی دمی. هنگام رفتن به‌سمت بغداد، حضرت یک کیسه حاوی 150 درهم به او دادند. دومرتبه کیسه دیگری حاوی 250 درهم به او دادند و برای مرتبه سوم کیسه دیگری حاوی 150 دینار به او دادند. باز هم حضرت امر کردند تا 1200 درهم دیگر به او دادند.
از این بخشش امام(ع) معلوم می¬شود اموال حضرت زیاد بود و این پول‌ها از خمس¬هایی بود که مردم از نقاط مختلف نزد ایشان می¬بردند. با 250 دینار در آن زمان می¬توان یک زندگی را تشکیل داد.
این شخص به بغداد آمد و نزد هارون رفت. هارون به او گفت: ابن‌اسماعیل! مدینه چه خبر است؟ برادرزاده امام(ع) گفت: تا الآن ندیده بودم دو خلیفه در زمین باشند؛ یکی در مدینه و دیگری در بغداد. هارون به او گفت: در مدینه چه کسی خلیفه است؟ پسر اسماعیل گفت: موسی¬بن¬جعفر؛ مردم در مدینه به او سلام می¬کنند و او را با عنوان امیرالمؤمنین مورد خطاب قرار می¬دهند. هارون دستور داد 100هزار درهم به او بدهند. او 100هزار درهم را گرفت و وقتی به خانه رسید، لرزش و رعشه گرفت و مُرد. هارون دستور داد تا پول¬ها را برگردانند.
بر فرض صحیح بودن روایت، علت اینکه امام(ع) این‌همه بذل و بخشش نسبت به او داشتند، این است که بعدها پسر اسماعیل بهانه¬ای نداشته باشد که به‌دلیل فقر و تنگدستی نزد هارون رفتم؛ درحالی‌که عمویم می¬توانست به من کمک کند.
این روایت نشان می¬دهد شبکه حضرت خیلی توسعه پیدا کرده بود و واقعا ترس هارون از امام(ع) بجا بود. وقتی اشخاصی مانند تجار، کسبه، کشاورز و... خمس اموال خود را به امام(ع) می¬دهند، معلوم می¬شود آن افراد، حضرت را به‌عنوان امام قبول دارند؛ هرچند ظهور و بروزی در جامعه ندارد.
آیا واقعا این داستان واقعیت و حقیقت دارد؟ یعنی آیا هارون به‌خاطر سخن فرزند اسماعیل، حضرت را به بغداد آورد یا اینکه این داستان ساخته شده تا در بین اهل¬بیت(ع) اختلاف بیندازد تا درنتیجه بعدها گفته شود آنها به خودشان هم رحم نمی¬کردند؟
البته باید توجه داشت که اختلاف بین فرزندان امام حسن(ع) و بین ائمه اطهار(ع) بر سر قیام بود و آنها به‌دلیل عدم شروع قیام از طرف ائمه(ع)، به آن بزرگواران ایراد می¬گرفتند؛ ولی در جریانی که نقل شد، بحث قیام نیست. همچنین باید دانست که خود اسماعیل انسان خیلی خوبی بود. امام صادق(ع) در تشییع جنازه اسماعیل با پای برهنه حاضر شده و فرمودند: ایها الناس! شاهد باشید اسماعیل از دنیا رفت. حال آیا فرزند اسماعیل به‌دلیل حسادت مبنی بر اینکه چرا امامت به پدرش اسماعیل نرسیده بود، چنین سخن¬چینی علیه امام(ع) کرده است یا اینکه این داستان ساختگی و دروغ می‌باشد؟ ان‌شاءالله نظر خود را در این باره، جلسه بعد مطرح می‌کنیم.


(1). انعام/38.    
روایتی در کافی نقل شده است که حضرت فرمودند: همه‌چیز را خداوند در کتاب بیان فرموده است؛ و لکن علمه عندنا؛ ما می¬دانیم هر حرف قرآن به چه معنا است.                                                          
(2). انعام/84-85.
(3). آل‌عمران/61.
(4). انبیاء/60.
(5). عیون أخبار الرضا(ع)، ج1، صص83-85.

                                                 أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
                                                    بسم الله الرحمن الرحیم
                                                     الحمد لله رب العالمین
                               رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی


لزوم بررسی جداگانه هریک از قیام‌ها و حرکت‌های زمان ائمه(ع)
بحث تاریخ در دوره قبل تا امام کاظم(ع) بیان شد؛ اما از امام کاظم(ع) به بعد، باقی ماند. بحثی که در جلسات گذشته راجع به حرکت¬ها و قیام¬ها مطرح شد، متوقف می¬شود. اجمالا در باب قیام¬ها مانند قیام زید، حرکت محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم، حرکت یحیی¬بن¬زید و تداوم چنین حرکت¬هایی، به‌طور مطلق نمی¬توان نظر ثابتی را ارائه داد؛ بلکه باید تمام اینها به‌شکل جزئی مورد بررسی قرار گیرد تا به یک نظر ثابتی ختم شود.

سیره ائمه اطهار(ع) از جهت اصول حاکم، تفاوتی باهم ندارند
گاهی در مباحث و پایان¬نامه¬ها، عنوان بررسی سیره معصومین(ع) عرف شده است و سیره هرکدام از معصومین(ع) را به‌طور جداگانه مورد بررسی قرار می¬دهند؛ مثلا بررسی سیره حضرت امیر(ع) یا بررسی سیره امام حسن مجتبی(ع) یا... . سؤالی که مطرح می¬شود این است که آیا بین سیره ائمه اطهار(ع) تفاوتی وجود داشت؟ در بررسی عملکرد ائمه اطهار(ع) باید اصول حاکم بر حرکت را مورد بررسی قرار داد و آن اینکه اصول حاکم بر حرکت تمام ائمه(ع) یکسان است و همگی براساس قرآن حرکت می¬کردند. ائمه اطهار(ع) غیر از قرآن چیز دیگری نمی¬گویند: ما خالف کتابَ ربِّنا إنّا لَم نَقُله؛ هرچه مخالف قرآن است، ما نگفتیم. اصول حاکم بر حرکت حضرت امیر(ع) همان اصولی است که بر حرکت پیامبر(ص) حاکم است و اصول حاکم بر حرکت امام کاظم(ع) همان اصولی است که بر حرکت امام حسن(ع) و حضرت امیر(ع) حاکم است. همین‌طور اصول حاکم بر حرکت امام زمان(عج) همان اصول حاکم بر حرکت پیامبر(ص) است. بنابراین، سیره از جهت اصول حاکم، بین ائمه اطهار(ع) یکسان است؛ لذا در روایت وارد شده است که امام زمان(عج) یسیر بسیرة جده. اینکه گفته شده است حضرت یسیر بسیرة جده، برای مؤمنین واضح است که سیره امام علی(ع) و پیامبر(ص) تفاوتی باهم ندارند.

اختلاف احوال و تغییر موضوعات؛ سبب تفاوت در رفتار ائمه(ع)
در هر مرتبه از فقه، یک مطلب برای همه واضح است و آن اینکه حکم، تابع موضوع است و با تغییر آن موضوع، حکم هم تغییر می¬کند. واجب و حرام یکی است؛ همچنان‌که در روایت وارد شده است: «حلال محمد حلال إلی یوم القیامة و حرامه حرام إلی یوم القیامة» (1)؛ ولی ممکن است یک شیئی در زمان پیامبر(ص) موضوع برای حلیت باشد و بر اثر گذشت زمان، تغییرات موجب شود موضوع برای حرمت قرار گیرد. برای مثال، ممکن است خرید کردن از یک محل خاصی در زمان پیامبر(ص) حلال باشد -چون خرید از آن منطقه، مصداقی برای اعانت به ظالم و ظلم نمی¬شود و یا اینکه اگر از آن مکان خرید شود، کمبودی برای مردم آن منطقه حاصل نمی¬شود- اما ممکن است پنجاه سال بعد در همان منطقه که گندم خریداری می-شد، به‌واسطه قحطی، تولید گندم فقط به نیاز مردم همان خطه و سرزمین باشد و خریداری گندم از آنجا باعث در حرج قرار گرفتن مردم آن سرزمین شود؛ لذا خرید گندم از آن مکان حرام می¬شود؛ درحالی‌که نه حرام، عوض شده و نه حلال؛ بلکه موضوع، تغییر پیدا کرده است.
بنابراین سیره حضرت امیر(ع) همان سیره پیامبر(ص) و سیره امام کاظم(ع) همان سیره حضرت علی(ع) و سیره امام زمان(عج) همان سیره امام کاظم(ع) و حضرت علی(ع) و پیامبر(ص) است؛ اما آنچه در زمان هریک از حضرات معصومین(ع) وجود دارد، اختلاف احوال و تغییر موضوعات است. تغییر موضوع، باعث تفاوت در رفتار می¬شود؛ یعنی برای مثال، پیامبر اکرم(ص) با فلان شخص به‌دلیل اینکه فلان حرف را زده است، جنگیدند و حال آنکه همان شخص در زمان حضرت امیر(ع) همان حرف را تکرار کرده و حضرت با او نبردی نداشتند. لذا وقتی سؤال می¬شود: "اگر اصول حاکم بر حرکت یکی است، چرا حضرت علی(ع) با فلان شخص نجنگیدند؟"، نباید گفت سیره حضرت علی(ع) با سیره پیامبر(ص) متفاوت است؛ تفاوت قائل شدن بین سیره حضرات معصومین(ع)، کار غلط و اشتباه است؛ بلکه باید دید در موضوع زمان پیامبر(ص) چه تغییری حاصل شده است که اگر ایشان هم در زمان حکومت حضرت علی(ع) بودند، همین کاری را انجام می¬دادند که امیرالمؤمنین(ع) انجام داد؟ بنابراین سیره عوض نشد؛ بلکه موضوع عوض شده است.

تاریخ چه زمانی موجب درس و عبرت و فهم تکلیف می‌شود؟
تاریخ، زمانی موجب درس و عبرت و همچنین موجب فهم تکلیف می¬شود که اختلاف احوالی که هریک از ائمه(ع) در تاریخ با آن مواجه بودند، مورد بررسی قرار گیرد؛ برای مثال، چرا امام حسن(ع) با معاویه قرارداد ترک منازعه امضا می¬کند و امام حسین(ع) همین قرارداد را در زمان معاویه ادامه می¬دهند؛ اما در زمان یزید، قضیه برعکس می¬شود؟ حتی خود امام حسین(ع) در زمان امامتشان دو نوع رفتار دارند؛ آیا این دوگانگی در رفتار، ناشی از دو تا بودن قرآن و اصول است و اگر نیست، چرا دو نوع رفتار وجود دارد؟
جواب این است که اختلاف احوال، باعث تغییر موضوع شده است. موضوع یزید با موضوع معاویه متفاوت شده است؛ ولذا به‌دلیل تابعیت حکم از موضوع، حکم نیز عوض می¬شود.

لزوم مطالعه در مورد جبهه مقابل برای رسیدن به سیره ائمه(ع) در باب موضوعات
به همین جهت، در تاریخ برای رسیدن به سیره ائمه(ع) در باب موضوعات، مطالعه طرف مقابل بسیار لازم است؛ یعنی باید بررسی شود که عبدالملک¬بن¬مروان با سلیمان¬بن¬عبدالملک چه تفاوت¬هایی داشتند؟ چه از لحاظ شخصیتی و چه از لحاظ اقدام و دستورالعمل، چه تفاوت‌هایی بین این دو وجود داشت که امام سجاد(ع) طی سه سال، تفاوت روش دارند؛ یعنی در بررسی سه‌ساله از امامت حضرت، رفتار ایشان عوض شده است؛ در یک مورد حضرت اصحابشان را از حرف زدن در باب یک موضوعی نهی می¬کردند؛ اما سه سال بعد به حرف زدن در آن مورد امر کردند. اگر مطرح کردن آن حرف¬ها لازم است، چرا سه سال قبل، اصحاب را از مطرح کردن آن نهی می¬کردند؟ پس معلوم می¬شود اختلاف احوال و ازمنه، باعث تغییر حکم شده است؛ درحالی‌که اصول حاکم بر رفتار ائمه(ع) یکسان است. اصل حاکم، مبارزه کردن با ظالم، و امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر است؛ منتهی نوع وجوب و حرمت آن، تابع تغییر موضوعات است.
با این بیان، روشن می¬شود مطلب مطرح‌شده در باب فقه مبنی بر وجوب لحاظ سیره مستمره در مورد یک حکم، اشتباه است؛ چون زمانی می¬توان سیره مستمره را به دست آورد که در طول ازمنه، یک موضوع، به یک شکل باقی مانده باشد و احوال، تغییر نکرده باشد. برای مثال، با مقایسه سیره پیامبر(ص) و حضرت امیر(ع) در مورد حکام زمان خود، تفاوتی دیده می¬شود و نمی¬توان در مورد این تفاوت گفت: قضیة فی واقعة؛ بلکه سیره حضرت امیر(ع) همان سیره پیامبر(ص) است و به عبارتی، اگر پیامبر(ص) هم به‌جای حضرت امیر(ع) بودند، همان رفتاری را داشتند که حضرت امیر(ع) از خودشان نشان می¬دادند. بنابراین برداشت غلط از تفاوت رفتار حضرت امیر(ع) در زمان حکومتشان با رفتار پیامبر(ص) در زمان حکومتشان ناشی از عدم توجه به تفاوت موضوع است.

اصول حرکت مقام معظم رهبری با حرکت حضرت امام(ره) یکسان است
امروزه نیز همین اصول جریان دارد و اگر مرحوم امام(ره) در قید حیات بودند، همان رفتاری را انجام می¬دادند که مقام معظم رهبری انجام دادند. البته رفتار امروزه مقام معظم رهبری با رفتار ده سال قبل ایشان متفاوت است؛ چون موضوعات در حال تغییر هستند. اگر کسی به تغییر موضوعات توجه نداشته باشد و آن را لحاظ نکند، اقدامی که ده سال قبل واجب بود، ممکن است امروزه حرام باشد و در صورت انجام آن، فرد مرتکب حرام شده است. مرحوم امام(ره) زمانی دستور جنگ می¬دادند؛ اما زمانی دیگر دستور توقف آن را صادر می-کردند و در هر صورت ایشان به وظیفه خود عمل می¬کردند؛ چون حکم تابع موضوع است.

مطالعه در رفتار امام کاظم(ع) با توجه به کیفیت رفتار منصور
با این مقدمه، نگاه اجمالی به شروع امامت امام کاظم(ع) نیاز است. آنچه معروف شده است، این است که امام کاظم(ع) با هارون¬الرشید هم‌زمان بودند؛ یعنی حضرت غیر از زمان هارون دیده نمی¬شود؛ درحالی‌که امامت امام کاظم(ع) در زمان منصور دوانیقی شروع شد. امام صادق(ع) در سال 148 هجری به شهادت رسیدند و منصور دوانیقی در سال 158 به درک واصل شد. با شهادت امام صادق(ع) بار امامت بر دوش امام کاظم(ع) قرار می¬گیرد. درواقع امام کاظم(ع) حدود ده سال با منصور دوانیقی هم‌زمان بودند. حضرت در سن 20 سالگی به امامت می¬رسند. ایشان در سال 128 به دنیا آمدند و زمانی که به امامت می¬رسند، منصور دوانیقی 54 سال سن دارد. منصور در سال 136 به حکومت رسید و تا سال 148 که زمان شهادت امام صادق(ع) و شروع امامت امام کاظم(ع) است، حدود دوازده سال حاکم و مسلط بر امور است؛ درحالی‌که امام کاظم(ع) 20 سال سن دارند و تمام تلاش امام صادق(ع) بر این بوده است که امام کاظم(ع) فعلا مطرح نشوند و در جامعه، مشارٌالیه قرار نگیرند؛ چون منصور دوانیقی درصدد از بین بردن جانشین امام صادق(ع) بود. بنابراین امام کاظم(ع) در جامعه مطرح نیستند؛ درحالی‌که منصور دوانیقی قدرت مسلط بر جامعه به‌شمار می¬رود. با این اوضاع، امام کاظم(ع) چه رفتاری از خود نشان می¬دهند و چه کاری انجام می¬دهند؟ هدف منصور این است که دین را به‌طور کلی از بین ببرد و امام کاظم(ع) باید بر منصور دوانیقی اثرگذاری کنند؛ لذا رفتار امام(ع) طی ده سال هم‌زمانی حضرت با منصور باید با توجه به کیفیت رفتار منصور مطالعه شود. آیا حضرت طی این ده سال همان ظهور و بروزی را داشتند که در زمان هارون¬الرشید انجام دادند یا اینکه سعی داشتند در یک اختفای آرام و به‌تدریج به جامعه نزدیک شوند؟

مکتب فقها
امام صادق(ع) شاگردان زیادی از خود به جا گذاشتند؛ ولذا در این زمان باید مکتب فقها مورد بررسی قرار بگیرد. قبلا عرض شد بعد از پیامبر(ص) کسی به اسم «فقیه» و چیزی به اسم «فقاهت» و «فقه» مطرح نبود؛ بلکه چیزی تحت عنوان «قرائت» مطرح بود؛ یعنی کسی که قصد بیان و مطرح کردن مسئله برای مردم داشت، تحت عنوان «قاری» مطرح بود. آن زمان، دو مکتب قرائت وجود داشت؛ یک مکتب در کوفه و دیگری در مدینه؛ اما طی زمان امام باقر(ع) تا امام صادق(ع) عنوان و واژه قاری حذف و به‌جای آن واژه فقیه وارد اصطلاح آن زمان شد و در همین زمان، فقه شکل گرفت و این جابه‌جایی و تغییر، توسط حکومت انجام شد؛ یعنی حکومت از زمان هشام¬بن¬عبدالملک، به‌تدریج فقه و فقیه و فقاهت را وارد عرصه جامعه کرد و فقیه درست شد و آنها از طرف حکومت، مأمور به نوشتن کتاب شدند -مانند زُهری که کتاب نوشت- و کم¬کم مکتب فقاهتی شکل گرفت. لذا امام صادق(ع) در تربیت فقها دخالت کردند و فقیهان را رشد دادند. فردی مانند ابوحنیفه در همین مکتب امام صادق(ع) دو سال شاگردی کرد و بعدها به‌دلیل همین دو سال شاگردی گفت: "لولا السَنَتَان لَهَلَکَ نُعمان". ابوحنیفه مکتب قیاس را از استادش ابراهیم نخعی گرفته بود. اصل مکتب قیاس، برای ابراهیم نخعی بود و ابوحنیفه شاگرد او بود که قیاس را به‌شدت توسعه داد. مکتب قیاس نوعی از مکتب فقاهتی آن زمان بود.
خیلی از فقیهان در عصر امام صادق(ع) دارای سن و سال زیادی بودند؛ برای مثال، مالک متولد سنه 90 است. مالک فقیهی بود که منصور او را رشد داده و در برابر امام صادق(ع) قرار داد و عَلَم کرد. منصور مالک را موظف کرد تا کتاب فقهی نگارش کند و دیگران را هم موظف کرد تا به فقه او عمل کنند و کسی خلاف آن عمل نکند. مالک هم طبق دستور منصور، کتاب «موطأ» را نوشت. امام کاظم(ع) متولد 128 هجری هستند؛ یعنی مالک حدود 37 سال از آن حضرت بزرگ‌تر بود؛ بنابراین وقتی امام کاظم(ع) به امامت می¬رسند، حضرت 20 سال سن دارند و مالک که فقیه حکومت است، 57 سال. مالک مکتب تدریس دارد. سن مبارک امام صادق(ع) بالا بود؛ یعنی ایشان لحظه شهادتشان 65 الی 67 سال سن داشتند و وقتی در مسجد مدینه تدریس داشتند، یک پیرمرد آل‌رسول(ع) است. بعد از شهادت امام صادق(ع) مالک در مسجد پیامبر(ص) و همین‌طور در بغداد تدریس دارد. با این شرایط اگر امام کاظم(ع) با سن پایین تدریس داشته باشند، چه خواهد شد؟! درس آن زمان استدلالی نبود تا افراد قضایا را متوجه بشوند؛ بلکه درس فقه، نقل روایت بود و از طرف دیگر، حکومت مکتب قیاس را به راه انداخته و قیاس می¬کردند. این در حالی است که امام کاظم(ع) حق قیاس کردن ندارند و تا زمانی که حضرت در جامعه مطرح شوند، مردم و جامعه آن زمان، شناختی نسبت به ایشان ندارند. البته اگر امام صادق(ع) قبل از شهادتشان امام کاظم(ع) را مطرح کرده بودند، جامعه نسبت به حضرت شناخت پیدا می¬کرد؛ اما در این صورت با شناخته شدن ایشان، حضرت توسط منصور به شهادت می¬رسیدند.

اثرگذاری امام کاظم(ع) بر خاندان بنی¬عباس به‌واسطه شبکه پنهانی
فردی که نسبت به ائمه(ع) تعبد دارد، مسائل برای او حل و روشن است؛ اما فردی که نسبت به امام تعبد ندارد، امام صادق(ع) را فقط به‌عنوان راوی حدیث می¬شناسد. به‌دلیل سؤال و جواب و بحث¬های علمی، جامعه نسبت به امام صادق(ع) ولو به‌عنوان راوی حدیث شناخت دارد، اما بعد از شهادت امام صادق(ع) شروع کار برای امام کاظم(ع) به‌دلیل سن و سال کم و عدم مطرح بودن ایشان در سطح جامعه که به‌واسطه عدم سؤال و جواب بود، سخت خواهد بود؛ درحالی‌که ایشان باید نسبت به همه اثرگذاری داشته باشند. ایشان چگونه بر خاندان بنی-عباس اثرگذاری می¬کردند؟ برای حل این سؤال باید سراغ شبکه پنهانی که امام باقر(ع) و امام صادق(ع) تشکیل داده بودند، رفت. این شبکه پنهانی درون سیستم فقاهتی و سیاسی آن روز وجود داشته است. شناختی که اعضای شبکه پنهانی نسبت به ائمه اطهار(ع) داشتند، مانند شناخت شیعیان امروزی نسبت به ائمه اطهار(ع) است. برای نمونه، آل‌یقطین از همین شبکه پنهانی بودند که در دستگاه بنی¬عباس حضور داشتند. اعتقاد آل‌یقطین نسبت به امام صادق(ع) اعتقاد امامتی بود. امام صادق(ع) این افراد را به‌طور خاص به امام کاظم(ع) احاله می¬دهند؛ لذا اگرچه امام کاظم(ع) بعد از شهادت پدر بزرگوارشان 20 سال سن دارند، اما رابطه علی-بن¬یقطین و همین‌طور برادر و عمویش که در سیستم بنی¬عباس هستند، با امام کاظم(ع) مانند رابطه عوام¬الناس با امام(ع) نیست و حضرت توسط چنین افرادی اثرگذاری دارند.

چرا امام کاظم(ع) توسط منصور دوانیقی به شهادت نرسید؟
به هر حال امام کاظم(ع) ده سال با منصور دوانیقی هم‌زمان بودند. از منصور دوانیقی هیچ برخوردی با امام کاظم(ع) دیده نمی¬شود. منصور امام کاظم(ع) را به شهادت نرساند؛ چون در آن زمان، حضرت در جامعه مطرح نبودند. نمی¬توان گفت به‌دلیل وصیت¬نامه امام صادق(ع)، امام کاظم(ع) در جامعه شناخته‌شده نبودند؛ چون امامت به امام کاظم(ع) رسیده است. اگر منصور در سال اول و دوم و سوم متوجه امامت حضرت نشده باشد، لااقل در سال‌های بعدی باید متوجه این قضیه شده باشد تا او را به شهادت برساند؛ ولی او امام(ع) را به شهادت نرساند؛ چون حضرت در این زمان هیچ ظهور و بروزعلنی ندارند.

مرگ عجیب منصور دوانیقی
منصور مُرد و مرگ عجیبی داشت. شیوه مرگ او بی‌حکمت نیست. او یک‌مرتبه متوجه نزدیک شدن مرگ خودش شد. منصور دارای چند بچه بود: مهدی عباسی، هادی عباسی و هارون عباسی. مهدی از همه بزرگ‌تر بود. منصور یک‌مرتبه به همسرش گفت: "به فرزندم مهدی بگویید تا آماده باشد؛ چون دیشب خواب دیدم کسی این اشعار تکان¬دهنده¬ را می¬خواند". او در خواب دید فردی داد می¬زند و می¬گوید: "این حکام که کاخ¬ها می¬سازند، از گذشتگان خود عبرتی نمی¬گیرند و هرکدام از این حکام، کاخی ساخت و پس از چندی از دنیا رفت و کاخ، منزل دیگری شد و آرام¬آرام به ویرانه تبدیل شد". این اشعار طولانی بود. منصور از مرگ قریب¬الوقوع خود همسرش را آگاه کرد و بعد از چند روز به درک واصل شد.

خلق‌وخوی متفاوت مهدی عباسی با پدرش منصور دوانیقی
نوبت به مهدی عباسی رسید. دوران مهدی عباسی، دوران ظهور و بروز امام کاظم(ع) بود. قبلا بیان شد در اختلاف احوال، همه‌چیز را باید مورد بررسی و مطالعه قرار داد. با بررسی و مطالعه معلوم می¬شود شخصیت و خلق‌وخوی مهدی عباسی با پدرش متفاوت است. اگرچه انسان منفوری است، اما از لحاظ خلق‌وخو با پدرش متفاوت است.

تلاش بنی‌عباس برای تقویت بنیه علمی در خاندان خود
از طرف دیگر، به‌دلیل اینکه هیچ‌کس از لحاظ علمی در رتبه اهل¬بیت(ع) نبود و ائمه(ع) از لحاظ علمی با دیگران قابل قیاس نبودند، لذا حاکمیت همیشه از این جهت در رنج و سختی بود؛ یعنی از این جهت که آنها جاهل بودند و ائمه(ع) عالم مطلق بودند، در رنج بودند و همین نقطه، برای آنها ضعف محسوب می¬شد. بنی¬عباس با تدبیری که از قبل انجام شده بود، تلاش کرده بودند با معلوماتی که از عبدالله¬بن¬عباس داشتند، این نقطه‌ضعف را از خود دور و بنیه علمی خود را قوی کنند؛ لذا منصور دوانیقی روی علم و سواد فرزندش مهدی سرمایه¬گذاری می¬کرد تا عالم باشد. انواع و اقسام علوم را از طریق معلمان گوناگون به فرزندش مهدی آموزش می¬داد. البته از این طرف، امام صادق(ع) نسبت به معلمان مهدی عباسی تأثیرگذار بودند. برای مثال، کتاب تاریخی‌ای که مبنای تاریخ مفصل همه مورخین است، سیره ابن¬هشام است. درواقع سیره ابن¬هشام، سیره ابن‌اسحاق است که ابن¬هشام (صاحب کتاب «مُغنی -اللَبیب») آن را توسعه داد و شرح کرد. سیره ابن‌اسحاق توسط محمدبن¬اسحاق¬بن¬سیار به‌دستور منصور دوانیقی برای مهدی عباسی نوشته شد. به عبارتی، محمدبن¬اسحاق¬بن¬سیار استاد تاریخ مهدی عباسی بود.

وجود نکات محرمانه تاریخ و خط یهود در تاریخ ابن‌اسحاق
در مورد محمدبن¬اسحاق¬بن¬سیار گفته شده او شیعه بود؛ لذا نکات محرمانه¬ای که در تاریخ وجود دارد و الآن روشن شده و خط یهود را نشان داده است، در تاریخ محمدبن¬اسحاق¬بن¬سیار بیان شده است. برای مثال، در باب اینکه چرا حلیمه سعدیه پیامبر(ص) را برگرداند، همه مورخین حدیث شق صدر را بیان کرده و گفته‌اند: پیامبر(ص) نزد حلیمه سعدیه بود. بچه¬های حلیمه که همرا حضرت برای چراندن گوسفندان به صحرا رفته بودند، سراسیمه نزد مادرشان بازگشته و می¬گویند: چند نفر آمدند و برادرمان را کشتند. حلیمه  به‌سرعت خودش را به پیامبر(ص) می¬رساند و می¬بیند حضرت درحالی‌که سالم است، روی سنگ بزرگی نشسته¬ و به گوسفندان نگاه می¬کند. حلیمه به‌سمت بچه¬ها می¬رود تا آنها را به‌خاطر خبر دروغی که داده بودند، تنبیه کند. در این هنگام پیامبر(ص) به حلیمه می¬فرماید: بچه¬ها را تنبیه نکن؛ آنها راست می¬گویند. حضرت، حلیمه را از ماجرا آگاه ساخته و می¬فرمایند: من نشسته بودم که ناگهان جبرئیل و میکائیل و اِستیهائیل آمدند و سینه مرا شکافته و قلب مرا درآوردند. سپس زالویی را که در قلبم و سهم شیطان بود، درآورده و بعد از آن، قلب مرا با آب زمزم شستند و سر جایش گذاشتند و آنجا را دوخته و رفتند. حلیمه لباس پیامبر(ص) را بالا زد و اثری از دوختن و بخیه در وجود پیامبر(ص) ندید. او حضرت را نزد عبدالمطّلب برگرداند و گفت: جن بر بچه شما غلبه پیدا کرده و بچه شما جن‌زده شده است.
این داستان به حدیث شق صدر معروف شد و گفته شده سوره انشراح به همین داستان اشاره دارد. این داستان را همه مورخین نقل کرده¬اند. ابن¬اسحاق در تاریخ خود می¬گوید: علت عودت پیامبر(ص) این ماجرا نیست؛ بلکه گفته شده حلیمه متوجه حضور چند غریبه در قبیله خود می¬شود که بچه¬ها را زیر نظر دارند. آنها یک‌مرتبه متوجه پیامبر(ص) در میان بچه¬ها شده و مستقیم به‌سمت او می¬روند. حلیمه و مردان قبیله سپر می¬شوند تا به حضرت آسیبی نرسد. مردان غریبه می¬گویند: با او کاری نداریم و فقط می¬خواهیم او را ببینیم. آنها همدیگر را نگاه می¬کنند؛ نگاهی که حکایت از لو رفتن مکان پیامبر(ص) داشت. لذا حلیمه حضرت را نزد عبدالمطلب ¬آورده و او را از لو رفتن مکان حضرت آگاه می¬سازد.
محمدبن¬اسحاق¬بن¬سیار جریان و خط یهود را با دو خط عبارت در کتاب تاریخ خود افشا می-کند. این فرد، استاد تاریخ مهدی عباسی می¬شود.

چرا رفتار امام کاظم(ع) در دوران مهدی عباسی با دوران منصور دوانیقی تفاوت داشت؟
به هر حال، مهدی عباسی به‌دلیل علم¬گرایی و هدفش مبنی بر توسعه علمی و اظهار وجود، مجبور می¬شود راه را برای همه علما باز کند؛ درنتیجه راه برای امام کاظم(ع) باز می¬شود. با این بیان، مطلبی که ابتدای بحث داشتیم مبنی بر اختلاف احوال، اینجا خودش را نشان داده و ظهور و بروز پیدا می¬کند؛ به این صورت که امام کاظم(ع) در ده سالی که با منصور دوانیقی هم‌زمان بودند، یک نوع رفتار دارند، اما در عصر مهدی عباسی که از عمر مبارک امام(ع) سی سال گذشته و مهدی عباسی 33 سال سن دارد، رفتار دیگری از خود بروز می¬دهند. مهدی عباسی اختلاف سنی زیادی با امام کاظم(ع) نداشت؛ به همین جهت در زمان او، امام(ع) مطرح می¬شوند.

مرگ عجیب مهدی عباسی
مرگ مهدی عباسی نیز مانند مرگ پدرش عجیب و غریب است. او در ماسبندان که منطقه خوش‌آب‌و‌هوایی بوده است، کاخ عظیمی را بنا می¬کند. برادر مهدی عباسی یعنی هارون در طبرستان (منطقه مازندران فعلی) از طرف مهدی عباسی در حال نبرد با علویون آن منطقه بود. مهدی عباسی یک‌مرتبه به‌طور وحشت¬زده از خواب بلند می¬شود و به همسرش خیزران می¬گوید: در خواب فردی را دیدم که این اشعار را می¬خواند:
کأنی بهذا القصر قد باد أهله؛ گویا می¬بینم اهالی این قصر به فنا رفته¬اند/
و أوحش منه دُورُه و منازلُه؛ اهل این خانه از صاحب این قصر به وحشت می¬افتند. (وقتی انسان از دنیا می¬رود، اهالی خانه از او به وحشت می¬افتند؛ درحالی‌که شب قبل همه او را دوست می¬داشتند)/
و صار عمیدُ القوم مِن بعد بهجة؛ رئیس قوم بعد از یک خوشحالی/
...تُنادِی بوَیل مُعوِلاتٍ حَلائلُه (2)؛ حلائل او برای او داد و فریاد می¬کنند.
هنگام خواندن این اشعار توسط مهدی عباسی، علی¬بن¬یقطین کنار اوست و این اشعار توسط ابن‌یقطین به بعدی¬ها رسیده است. معلوم می¬شود، امام کاظم(ع) چگونه بر آل‌عباسی اثرگذاری می¬کردند. علی¬بن¬یقطین می¬گوید: بعد از اینکه مهدی عباسی این اشعار را خواند، سه روز بعد مُرد.

چرا گاهی کیفیت مرگ این‌گونه افراد عجیب می‌شود؟
مرگ این‌گونه افراد خیلی عجیب بود و خدای متعال با این افراد این‌گونه برخورد می¬کرد. در مواردی خداوند متعال ورود پیدا می¬کند و اگر خداوند در آن موارد ورود پیدا نکند، دین به‌طور کلی توسط این‌گونه افراد از روی زمین برچیده می¬شود. خداوند مرگ این‌گونه افراد را به‌نوعی رقم می¬زند که افرادی که شاهد کیفیت مرگ آنها هستند، تا اندازه¬ای از مبارزه با حق دست بردارند. یکی از عللی که مهدی عباسی با امام زمان خود به‌طور شدید برخورد نمی¬کند، همان اشعاری است که پدرش نزدیک مُردنش می¬خواند و نفر بعدی که به قدرت می¬رسد، در همین فضا به قدرت می¬رسد و این‌گونه نشانه¬ها امداد الهی است. هارون نیز چند روز قبل از مرگ خود این وضعیت را داشت.


(1). بصائر الدرجات، ج1، ص148.
(2). الإنباء، ص71.     
                                                           

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

 

قیام‌های داخلی در جامعه اسلامی و غفلت از محیط پیرامون

شناخت حرکت­هایی که به‌عنوان مبارزه با حاکمیت­های بنی­امیه و بنی­عباس رخ می­داد، در فهم دو چیز راهگشا بود: یکی پی بردن به ماهیت حاکمیت­های موجود؛ و دوم، علل اقدامات ائمه(ع).

نکته­ای که در این حرکت­ها وجود داشت، این بود که جامعه اسلامی را در درون خودش به‌گونه­ای مشغول­سازی کند و نگه دارد تا هرگز متوجه اتفاقات بیرون و پیرامونی جامعه اسلامی نشود. چرا اسلام نتوانست اروپای موجود را به تصرف خود درآورد؟! چرا هرگز اسلام به اروپای موجود نرسید؟! چرا در مجموعه شبه‌قاره هند، اسلام نتوانست تا انتهای آن پیشروی کند و چین را هم فتح کند؟! به عبارتی دیگر، محدودسازی در درون جامعه اسلامی چه سودی برای جریان یهود داشت؟!

 

تبدیل تهدید به فرصت؛ هنر رهبران دینی

یکی از هنرهای بالای رهبران دینی این است که تهدیدها را به فرصت تبدیل می­کنند. در میدان نبرد و جنگ رودررو، زیرکی فرمانده حکیم این است که طراحی عملیات را به‌گونه­ای قرار دهد که اقدامات طرف مقابل، به یک چالشی برای خودش تبدیل و زمینه پیروزی برای نیروهای خودی فراهم شود. به عبارتی، فرمانده حکیم، آرایش نیروهای خود را به‌گونه­ای قرار دهد که طرف مقابل، با هجوم خود، خودش را دور بزند؛ به‌نحوی که اگرچه طرف مقابل، حمله­کننده و مهاجم باشد، اما فریب خوردن و دور زده شدنش را متوجه نشده باشد و خودش را به چالش انداخته و ابزار شکست خود را فراهم کند. چنین کاری از رهبران حکیم در میدان نبرد ساخته است.

 

هارون‌الرشید یا عامل یهودی بود یا در راستای منافع آنها فعالیت می‌کرد

در مانحن‌فیه، طرف مقابل، قله حکومت را در بلاد اسلامی تحت تصرف خود درآورده است. برای مثال، هارون­الرشید، عامل یهودی است. اگر کسی نسبت به این قضیه، خوش­بینانه نگاه کند و از این نکته که شخص هارون­الرشید از طرف دستگاه یهود آمده باشد چشم­پوشی کند، اما فعالیت­های او در راستای منافع یهود خواهد بود. به عبارتی، اگر کسی این نکته را که شخص هارون نیروی سازمان یهود است انکار کند، اما در اینکه او برای سیستم یهود در حال فعالیت است، تردید وجود ندارد؛ یعنی در عمل، هارون مجری منویات یهودیان است و قطعا مصداق «لَتَجِدَنَّ أشَدَّ الناسِ عداوةً للذین آمنوا الیهودَ و الذین أشرکوا» (1) خواهد بود. به‌طور کلی اگر در مورد کسی که لبه تیز عملیاتش علیه ائمه(ع) است، گفته نشود یهودی است، قطعا برای سازمان یهود فعالیت می­کند؛ چون اَشَد اَعدا علیه مؤمنین، یهودیان هستند و هارون در حال فعالیت علیه امام زمان خود است و درنتیجه، این شخص به دلیل اشد اعدا بودن یهود، در حال فعالیت به‌نفع آنهاست؛ ولو خودش یهودی نباشد. ممکن است فردی در اینکه او عامل یهودی است، اشکال کند؛ اما باید گفت فردی که علیه امام معصوم شمشیر می­کشد، به‌دلیل اینکه اشد اعدا یهود است، با این کار، رضایت یهود را فراهم می­کند. همچنین اگر گفته شود فردی به‌دلیل هوا‌وهوس مقابل امام معصوم می­ایستد، باید گفت باز هم به‌دلیل شدت عداوت یهود نسبت به امام معصوم، کسی که برای هوا‌وهوس با امام زمان خود در حال نبرد است، درواقع به‌نفع یهود کار می­کند.

 

تدبیر و زیرکی رهبر الهی برای معکوس کردن توطئه یهود

زیرکی یک رهبر الهی این است که به‌گونه­ای طراحی و کار می­کند که عملیات فردی که در حال حاضر به‌نفع اشد اعدا یعنی یهود است، در نهایت علیه یهود برمی­گردد و خودِ سازمان یهود را به چالش می­کشد و زمین­گیر می­کند. ائمه اطهار(ع) دارای چنین توانمندی بودند. اگر حضرت امیر(ع) طی 25 سالی که در حکومت سه خلیفه اول زندگی می­کردند حضور نداشتند، جامعه اسلامی به سمت‌وسویی می­رفت که از دین نه‌تنها رسم آن، بلکه از اسم آن هم خبری نخواهد ماند. حضرت امیر(ع) در خطبه­ای فرمودند: لا یبقی من القرآن إلا رسمُه (2)؛ معنایش این است که اگرچه دشمن، حقیقت را از بین برد، اما اگر حضرت امیر(ع) حضور نداشتند، رسم قرآن نیز باقی نمی­ماند. برای این مطلب دلیل نیز وجود دارد و آن، سخن معاویه است: در زمان خلافت معاویه، مغیره از او خواست تا کشتار را متوقف سازد؛ چون معاویه خلیفه بود و به هرچه می­خواست، رسیده بود. معاویه چیزی نگفت؛ اما به‌محض اینکه مؤذن اذان گفت و معاویه باید برای نماز آماده می­شد، به مغیره گفت: آیا نشنیدی در اذان چه گفته شد؟! پسر عفان (عثمان) چند صباحی حکومت کرد؛ اسمی از او نیست. همین‌طور پسر خطاب چند روزی حکومت کرد؛ اما هیچ اسم و رسمی از او باقی نماند. پسر ابی‌قحافه مدتی بر مسند خلافت بود؛ اما از او نیز اسم و رسمی نمانده است؛ ولی پسر عبدالله مدتی یک ادعایی کرد و پادشاهی کرد و رفت؛ درحالی‌که روزی پنج نوبت بالای مناره اسم او را می­برند. معاویه سپس گفت: لا والله دفنا دفنا؛ تو متوجه نیستی؛ ما برای دفن اسم و رسم او آمدیم. معاویه با این حرف، نیت خلفای قبلی را آشکار کرد؛ یعنی آنها برای دفن اسم و رسم پیامبر(ص) آمده بودند؛ اما درواقع بعد از 25 سال نه‌تنها آن دفن اتفاق نیفتاد، بلکه مردم بعد از خلیفه سوم به حضرت امیر(ع) مراجعه کردند -ولو به‌عنوان امام مراجعه نکردند- چون به هر حال هنوز در وجود مردم چیزی به‌عنوان اسلام باقی مانده است که در آن اسلام، علی(ع) را برای حکومت مناسب می­دیدند؛ درحالی‌که قصد و هدف دشمن، دفن اسم و رسم اسلام بود.

بقای اسلام از توانمندی­های حضرت امیر(ع) بود. اینکه حضرت به‌گونه­ای کار کردند و کار را به جایی رساندند که طرف مقابل با وجود اینکه هدف و انگیزه‌اش نابودی اسم و رسم اسلام بود، می­گوید: "لو لا علیٌ لَهَلَکَ عمر" (3)، خیلی عالی و مهم است. چنین کاری فقط از عهده یک مرد و رهبر الهی ساخته است و این مطلب را طرف مقابل متوجه است. نقشه دشمن، حذف کلی اسلام و حضرت امیر(ع) از جامعه بود؛ اما حضرت امیر(ع) در همین جامعه­ای که یهود افرادی را برای چنین نقشه و هدفی در رأس حکومت قرار دادند، به‌گونه­ای عمل می­کند که همین جامعه به نقطه­ای می­رسد که بعد از سه خلیفه، سراغ علی(ع) می­رود؛ ولو جامعه و مردم، علی(ع) را به‌عنوان امام قبول نداشته باشند. آنچه مهم است، این است که مردمِ آن جامعه، مسلمان باقی ماندند. حضرت جامعه را به‌گونه­ای مدیریت کردند که جامعه در همین چارچوب، حضرت را اولی می­بیند و حال آنکه هدف طرف مقابل، انعدام اسلام از ریشه و اساس بود. با این بیان، معلوم می­شود اصطلاح خانه‌نشینی برای حضرت در مدت 25 سالی که در رأس حکومت نبودند، اصطلاح درستی نیست.

 

سعی و تلاش سازمان یهود بر مخفی ماندن است

اینکه جریان یهود از ابتدا فردی را مورد حمایت خود قرار دهد و سپس او را رها کند، تصور ندارد؛ بلکه تا لحظه­ای که بتواند، از آن شخص استفاده می­کند. و از طرفی، مردم متوجه چنین جریانی نمی­شوند؛ یعنی متوجه نیستند که پشت‌سر افرادی مانند معاویه و خلفای بنی­امیه و بنی­مروان چه شبکه­ای نهفته است. سعی و تلاش سازمان یهود بر مخفی ماندن است. خداوند نیز در آیه «إنه یراکم هو و قَبیلُه من حیث لا تَرَونَهم إنا جعلنا الشیاطینَ أولیاءَ للذین لا یؤمنون» (4) بر این مطلب اشاره دارد؛ شیطان و قبیله­اش شما را از جهتی که شما آنها را نمی­بینید، می­بینند. خداوند در قرآن می­فرماید: «قل أعوذ برب الناس* مَلِکِ الناس* إله الناس* مِن شر الوسواس الخنّاس* الذی یوسوس فی صدور الناس* من الجِنَّة و الناس» (5). بین برخی افراد، عبارت "فلانی خناس است" متداول است؛ به این معنا که طرف مقابل را چنان به خود مشغول کرده و در حیرت و سرگردانی قرار داده و بازی داده است که فردِ بازی‌خورده هنوز متوجه نشده است از چه ناحیه­ای بازی خورده است و حال آنکه اگر علنی و واضح باشد، همه متوجه خواهند شد. یهود در خناسیت، برگ برنده را از همه دنیا برده است.

 

لزوم تحقیق و تأمل در قیام‌های زمان ائمه(ع)

اهل­بیت(ع) محیط را به‌گونه­ای مدیریت می­کردند که شبکه اصلی نتواند ضربه نهایی را بر پیکره اسلام وارد آورد. یکی از شیوه­های سازمان یهود، مشغول­سازی حاکمیت از درون بود؛ یعنی کاری می­کردند که مجموعه حاکمیت هیچ­گاه نتواند فکر و ذهن خود را به بیرون متمرکز کند. اگر برخی از قیام­های بیهوده رخ نمی­داد، شاید مدیریت اهل­بیت(ع) به‌گونه­ای شکل می­گرفت که فردی که سازمان یهود او را بر مسند ریاست و قله حاکمیت قرار دادند، خودش علیه سازمان یهود قرار می­گرفت.

خلاصه اینکه پیرامون حرکت­های داخل جامعه اسلامی تحقیق زیادی لازم است. اگرچه زید انسان خوبی بود، اما آیا حرکت او بجا و لازم بود یا نه؟ آیا قیام زید، امام صادق(ع) را در تنگنا قرار داد یا اینکه راه را برای حضرت باز کرد؟ در این زمینه تحقیق لازم است.

 

روایتی از امام صادق(ع) که دلیل بر شهادت و حقانیت زید است

مرحوم صدوق در کتاب عیون أخبار الرضا(ع) به احوالات زید می­پردازد و روایتی را نقل می­کند که در آن، راوی می­گوید: امام صادق(ع) را دیدم که یک‌مرتبه گریه کردند. عرض کردم: علت گریه شما چیست؟ حضرت فرمودند: به یاد عمویم زید افتادم. عرض کردم: کجا به یاد عمویتان افتادید؟ فرمودند: آن زمانی که تیر به پیشانی او اصابت کرده و روی زمین افتاده بود؛ درحالی‌که پسرش یحیی بالای سر او بود. یحیی تیر را از سر عمویم بیرون کشید و همان دم، زید به شهادت رسید. او و برخی از نیروهای عمویم همان‌جا قبری کندند و او را به خاک سپرده و آب را بر قبر او مسلط کردند. غلام فلانی (حضرت اسم او را بردند) که شاهد ماجرا بود، نزد یوسف‌بن‌عمر رفت و او را از محل قبر آگاه کرد. عمویم را از قبر بیرون آورده و او را در کُناسه به دار آویختند.

متن روایت مذکور این است: زمانی که پدر یحیی یعنی زید به شهادت رسید، إنکبّ علیه (خود را روی جنازه انداخت) و قال له: أبشِر یا أبتاه (ای پدر بر تو بشارت باد) فإنک تَرِدُ علی رسول ­الله و علی و فاطمة و الحسن و الحسین صلوات­ الله علیهم (تو بر رسول ­خدا(ص)، علی(ع)، فاطمه(س) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) وارد می­شوی. این گفت‌وگو قبل از شهادت زید رخ داد. زید در جواب یحیی گفت:) أجل یا بُنَیَّ (بله ای پسرم) ثم دعا بِحَدّادٍ فنزَع السهمَ من جَبِینه (از آهنگری دعوت کردند تا تیر را از پیشانی زید بیرون آورد) فکانت نفسُه معه (همراه با کشیدن تیر، عمویم به شهادت رسید) فجِیء به إلی ساقیةٍ تَجرِی عند بستان زائدةٍ (او را در کنار یکی از نهر­هایی که به نخلستان­ها راه داشت بردند) فحُفِرَ له فیها و دُفِنَ و اُجرِیَ علیه الماء و کان معهم غلامٌ سِندیٌّ لبعضهم فذهب إلی یوسفَ ­بنَ ­عمر من الغَد فأخبره بدفنهم إیاه فأخرجه یوسف ­بن­ عمر فصلَبه فی الکُناسَة (مزبله و جایی که آشغال می‌ریزند) أربعَ سِنین ثم أمَر به فاُحرِق بالنار.

معلوم می­شود که جنازه سالم مانده که او را آتش زدند و خاکستر را به باد دادند. خیلی عجیب است! جنازه برخی از شهدا در بعضی از مراتب، به‌دلیل شهادت خراب نمی­شود و از بین نمی­رود. جنازه در کوفه، آن‌هم در تابستان که هوا خیلی گرم است، به‌سرعت تجزیه می­شود؛ اما اینکه روایت می­گوید تا چهار سال جنازه بالای دار مانده است، معنایش این است که جنازه بالای دار، سالم مانده است و اگر جنازه بالای دار سالم مانده، معنایش این است که او شهید است و وقتی زید شهید است، به این معناست که او در خط و صراط حق بوده است. عدم تجزیه و معدوم شدن جنازه، دال بر حقانیت اوست. البته طرف دیگر آن کلیت ندارد؛ یعنی گندیدن و تجزیه جنازه، دال بر عدم حقانیت نیست. شهید در برخی از شرایط، جنازه­اش سالم می­ماند. جنازه برخی از شهدای هشت سال دفاع مقدس، سالم مانده بود. خداوند شهید شفیعی را رحمت کند! مادر بزرگوار این شهید الآن نیز در قید حیات هستند. جنازه این شهید را بعد از چند سال از قبری در کاظمین که زمین شوره‌زاری دارد، تازه از دل خاک بیرون آوردند. جالب اینکه محاسن این شهید را به‌دلیل شیمیایی شدن، قبل از شهادت، در بیمارستان عراق کوتاه کرده بودند؛ اما بعد از خروج از قبر، محاسن او رشد کرده بود! خدای متعال برخی مواقع علائمی را نشان می­دهد تا کسانی که اهل شک و تردید هستند، متنبه شوند.

ادامه روایت: و ذُرِیَ بالریاح (خاکستر او را به باد دادند) فلعن الله قاتله و خاذله (خداوند هرکس که او را کشت و هرکس که یاری او را رها کرد، لعنت کند) و إلی الله جل اسمه أشکو ما نزَل بنا أهلَ ­بیت نبیه بعد موته و به نستعین علی عدونا و هو خیر مُستعان (6).

تعریفی که امام(ع) در این روایت از زید داشتند، با برخی روایاتی که در آنها زید را مورد مذمت قرار دادند، در تعارض است.

 

قیام‌هایی که حضرات معصومین(ع) ضمن تأیید آنها نمی­خواستند به‌شکل جامع اتفاق بیفتد

برخی از حرکت­ها و قیام­ها در زمان ائمه(ع) عبارت بودند از حرکت­هایی که درست است لازم بوده‌اند، ولی حضرات معصومین(ع) نمی­خواستند به‌شکل جامع اتفاق بیفتد؛ والّا طی آن، خود امام معصوم به شهادت می­رسید. حضرت این حرکت را مدیریت می­کردند؛ به‌نحوی که هم این حرکت صورت گرفته و اثر مثبت خود را داشته باشد، و هم از طرف دیگر، حاشیه­های مخرب آن به اصل حرکت و سیستم جبهه حق، ضربه وارد نکند تا جبهه مؤمنین در امان بماند و به‌طور کلی از بین نرود. به عبارتی، به عملیات محدود نیاز است؛ به این صورت که چند صد نفر برای عملیات شرکت کنند. حال اگر شخص امام معصوم رسما در کنار این عملیات قرار بگیرد، جماعت و سازمان شیعه نیز در کنار حضرت قرار می­گرفتند و دشمن نیز همه را شناسایی می­کرد و سازمان شیعه را به‌طور کلی از بین می­برد. برای مثال، به‌دلیل اینکه هشام­بن­عبدالملک تا حدی کنترل شود، باید علیه او یک حرکتی صورت بگیرد و درنتیجه، جبهه باطل و دشمنان که قصد داشتند عملیات بعدی را انجام دهند، به انجام آن موفق نشوند. لذا امام(ع) حرکت زید را به‌گونه­ای مدیریت کردند تا اینکه این عملیات، هم محقق شود و هم طرف مقابل، دچار خذلان شود.

 

قیام‌های علویون از چه گروه‌هایی تشکیل می‌شد؟

حرکت­هایی که به حرکت علویون معروف شد، به سه گروه منتهی می­شد: یکی به اولاد امام حسن(ع)؛ دوم به اولاد جعفربن­ابی‌طالب (عبدالله­بن­جعفر) و سوم به خود ائمه(ع). اکثریت حرکت علویون از نوه­های امام مجتبی(ع) بودند. اکثریت بعدی به اولاد جعفربن­ابی‌طالب مربوط می­شدند و در رتبه بعدی، ائمه(ع) و اولاد آنها حضور داشتند؛ یعنی از اولاد ائمه(ع) افرادی که در این حرکت­ها به‌طور مستقیم شرکت کرده باشند، نسبت به دیگران کمتر بودند؛ مانند محمدبن­جعفر برادر موسی­بن­جعفر(ع) که قیام کرد. این فرد به محمد دیباج معروف و فردی زیبارو بود. حرکت این افراد در زمان هارون و مأمون عباسی بود.

 

قیام محمد دیباج و فرجام او

محمد دیباج اولین نفری بود که بر خود ادعای عنوان امیرالمؤمنین کرد؛ یعنی نه محمد نفس زکیه و نه برادرش ابراهیم و نه یحیی­بن­زید، هیچ‌کدام چنین ادعایی نکردند؛ بلکه با شعار «الرضا من آل الرسول» قیام کردند؛ ولی محمد دیباج چنین ادعایی کرد و در مکه خطبه خواند. افرادی مانند فرزند خودش و یکی از نواده­های امام مجتبی(ع) و همچنین برادرزاده او یعنی زید فرزند امام کاظم(ع) اطراف او جمع شدند. او با ادعای امیرالمؤمنین بودن در قسمت­هایی از مکه به قدرت رسید. زید از طرف او دست و پای هر فردی را که در مکه از بنی­عباس دستگیر می‌کرد، قطع می­نمود و یا اینکه زنده‌زنده در آتش می­سوزاند. فضل­بن­سهل زید را دستگیر و او را به طوس منتقل کرد. ابتدا می­خواست او را به قتل برساند. فردی به او گفت: آیا می­خواهی زید را بکشی؟ فضل گفت: بله. آن شخص به فضل گفت: آیا به یاد داری آل‌برمک، سر از بدن حسن افطس که در زندان هارون بود، جدا کرده و برای هارون فرستادند؟ زمانی که هارون با آل‌برمک درافتاد، آنها را گرفت و گفت: چون پسرعمویم حسن افطس را در زندان گردن زدید، من هم شما را گردن می­زنم. این در حالی است که شخص هارون، دستور کشتن حسن افطس را داده بود. تو اگر چنین کاری انجام دهی و زید را بکشی و بعدا مأمون با تو کدورت پیدا کند، به‌بهانه قتل زید، تو را خواهد کشت. آن فرد به فضل گفت: او را به مأمون تحویل بده. فضل نیز او را به مأمون تحویل داد.

 

روایتی که تفاوت زیدبن‌موسی‌بن‌جعفر را با زیدبن‌علی‌بن‌الحسین می‌رساند

روایت: لمّا حُمِلَ زید بن ­موسی بن ­جعفر (زید پسر موسی­بن­جعفر(ع) و برادر امام رضا(ع)) إلی المأمون و قد کان خرج بالبصرة و أحرَقَ دُورَ وُلد العباس (در بصره خروج کرده و خانه­های بنی‌عباس را به آتش کشیده بود) وَهَبَ المأمونُ جرمَه لأخیه علی ­بن ­موسی الرضا(ع) (مأمون امام رضا(ع) را احضار کرد و به حضرت گفت: من به‌خاطر شما او را بخشیدم) و قال له: یا أباالحسن (مأموم به امام رضا(ع) گفت:) لإن خرج أخوک و فعَل ما فعَل (اگر برادرت زید خروج و جنایت کرده است) لقد خرج قبله زیدُ بن­ علی (قبل از او زیدبن­علی نیز این کار را کرده است. جالب اینجاست که اگر بنی­عباس با بنی­امیه درگیر بودند، چه دلیلی دارد حرکت زیدبن­علی را که علیه بنی­امیه بود، زیر سؤال ببرد؟!) فقُتل (کشته شد) و لو لا مکانُک مِنّی لقتلتُه (اگر تو ولی‌عهد من نبودی، او را می­کشتم) فلیس ما أتاه بصغیر (این کاری که او کرد، کار کوچکی نبود) فقال الرضا(ع): یا أمیر المؤمنین لا تَقِس أخی زیدا إلی زید بن­ علی... (7) (برادرم را با زیدبن­علی مقایسه نکن). سپس حضرت از زیدبن­علی تعریف کردند.

 

طراحی قیام‌های داخلی توسط یهود برای غفلت اذهان عمومی

در این تحرکات مسلحانه­ای که علیه حکومت­ها رخ می­داد، یک طراحی دقیقی وجود داشت که افراد قیام­کننده متوجه نبودند از چه ناحیه­ای مدیریت می­شدند. فایده نوع چنین قیام­هایی برای جریان یهود این بود که این قیام­ها تمام تفکر جامعه را به درون جامعه معطوف می­کرد و جریان بیرونی یعنی جریان یهود مورد غفلت واقع می­شد؛ لذا در امان می­ماند. قدرت جریان یهود در آن زمان روم بود و رومِ آن زمان متحمل هیچ­گونه خسارتی نشد و هیچ­گاه نشد که روم فتح شود و حرکت­ها متوجه روم باشد و به‌سمت آنجا نشانه رود؛ درحالی‌که جریان یهود برخی از قیام­های داخلی را با دقت طراحی می­کرد تا اذهان عمومی جامعه متوجه آنها نشود.

(1). مائده/82.

(2). تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص111.

(3). شرح نهج‌‌البلاغه (ابن‌ابی‌الحدید)، ج1، ص18 و ص141 و ج12، ص179 و ص205.

(4). اعراف/27.

(5). ناس/1-6.             

(6). الأمالی (صدوق)، صص392-393.

(7). عیون أخبار الرضا(ع)، ج1، صص248-249.

متن جلسه هفتادوششم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 96/12/9أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

به این مسئله پرداخته شد که مشکل امام صادق(ع) در تحول و دگرگونی حکومت زمانه به بنی­عباس و رسیدن حکومت به منصور عباسی و تداوم آن، با چه اموری بود و طرف مقابل چگونه عرصه را بر دین و دینداران واقعی تنگ می­کردند. به بیان دیگر، اگر معتقد باشیم یهود کماکان در حال اثرگذاری بود، نوع اثرگذاری آنها چگونه و به چه شکل بود؟

متن جلسه هفتادوپنجم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/11/4أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

عرض شد مقطع انتقال قدرت از بنی¬امیه به بنی¬عباس، مقطع بسیار حساسی است. آنچه در این مقطع خیلی مهم است، عبارت است از کشف اثرگذاری جریان یهود و اینکه ارتباط بنی¬عباس با آنها چگونه بوده است و ائمه(ع) در آن زمان چه کشیدند و آن دوران برای ائمه(ع) چه دوران سختی بوده است.

 

متن جلسه هفتادوچهارم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/10/20أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری ویسر لی أمری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

 

متن جلسه هفتادوسوم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/10/13أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری ویسر لی أمری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

 

متن جلسه هفتادودوم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/10/6أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری ویسر لی أمری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

آنچه در دوران بنی¬عباس باید به دنبال آن بود، این است که جریان به دست آوردن قدرت، حفظ آن و تخریب چگونه پیش رفت و توانستند بالأخره ائمه(ع) را به دوران غیبت مبتلا کنند؟ غیبت در دوران بنی¬عباس رخ داد. در دوران بنی¬امیه سیر سنّ اهل‌بیت(ع) رو به افزایش گذاشت؛ ولی در دوران بنی¬عباس رو به کاهش گذاشت؛ بنابراین معلوم می¬شود بنی¬عباس به مرکزیت قدرت اسلام ناب روزبه‌روز نزدیک¬تر می¬شدند.

متن جلسه هفتادویکم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/9/29أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری ویسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی
 

متن جلسه هفتادم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/9/22أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری ویسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی


تقسیم‌بندی قتال در قرآن به فی‌سبیل‌الله و فی‌سبیل‌الطاغوت
بررسی تاریخ اهل‌بیت(ع) از دوران امام صادق(ع) که هم‌زمان با حکومت بنی¬عباس است، با دشواری¬هایی روبه‌رو می¬شود و تاریخ خیلی پیچیده می¬شود. خدای متعال در قرآن، قتال را به دو قسم منحصر می¬کند: «الذین آمنوا یقاتلون فی سبیل الله والذین کفروا یقاتلون فی سبیل الطاغوت فقاتلوا أولیاء الشیطان...»(1). طبق این آیه، در این عالم بیشتر از دو قسم برای قتال متصور نیست و شق سومی برای آن وجود ندارد: قتالی که به‌خاطر عقیده و دین و فی‌سبیل‌الله است و قتالی که فی‌سبیل‌الطاغوت است.

 

متن جلسه شصت و نهم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/8/10أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری ویسر لی أمری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

در این جلسه، بحث خیلی پیوسته نیست؛ بلکه چند نکته بیان می¬شود؛ چون در سیر مباحث، یک خُلَلی وجود دارد که با این نکته¬ها و مطالب، واضح خواهد شد.

متن جلسه شصت و هشتم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/8/2أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری ویسر لی أمری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

 

قبلا در بحث دوران انتقال قدرت از معاویه به یزید، مطلبی بیان شد و آن اینکه هدف دشمن این بود که با روی کار آمدن یزید، براندازی را شروع کند تا نامی از اسلام باقی نماند و آن را به‌طور کامل از بین ببرد و تمام معاصی، علنی و عادی شود.

 

متن جلسه شصت و هفتم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/7/26أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری ویسر لی أمری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

قابل انکار نبودن عنوان اهل‌بیت و ذی¬القربی
عرض شد که عنوان اهل‌بیت و ذی¬القربی که در قرآن مورد تأکید قرار گرفته است، به‌قدری در زمان رسول اکرم(ص) درخشان بود که قابل انکار نبود و به‌همین‌جهت، بعد از پیامبر(ص) مورد استفاده قرار گرفت؛ چه در زمان خلافت خلیفه اول که پدرزن حضرت است و چه در زمان خلیفه دوم که باز هم پدرزن حضرت بوده و چه در زمان خلیفه سوم که او را به‌هرتقدیر داماد رسول¬ خدا(ص) معرفی کردند – گفته‌اند او شوهر دو دختر پیامبر(ص) بود - و چه در زمان حضرت امیر(ع) که ایشان، هم پسرعم و هم داماد رسول‌الله(ص) بودند. در زمان بنی¬امیه، معاویه نیز خودش را داماد رسول خدا(ص) معرفی می¬کند؛ همچنان‌که بنی-مروان خود را از بستگان حضرت معرفی می¬کنند و این رویه تا پایان کار بنی¬امیه ادامه پیدا می¬کند.

متن جلسه شصت و ششم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/7/19أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

 

بنی‌عباس بدتر از بنی‌امیه

در جلسات قبلی بیان شد که در تحول بنی ­امیه به بنی­ عباس، جریان پنهان از خود خیلی زیرکی نشان داد و به‌گونه­ ای عمل کرد که جامعه آن روز، این انتقالِ از بد به بدتر را متوجه نشد و حتی برخی افراد به این انتقال کمک کردند. در رابطه با خود اهل­بیت(ع)، قطعا بنی­ عباس از بنی­ امیه بدتر بودند؛ چون بنی ­عباس از درون اطلاعات داشتند و خودشان را از اهلبیت(ع) محسوب و از عنوانی که برای اهل­بیت(ع) بازدارندگی داشت، استفاده می­ کردند.

 

متن جلسه شصت و پنجم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/2/13أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

متن جلسه شصت و چهارم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/1/30أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

متن جلسه شصت و سوم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/1/16أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
 رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

در این جلسه، دو مطلب، یکی دررابطه با زید بن علی و دوم درباره نوع عملکرد ائمه(ع) مخصوصا بعد از عاشورا بیان می شود.

متن جلسه شصت و دوم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1395/12/4أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

متن جلسه شصت و یکم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1395/11/27أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

متن جلسه پنجاه و نهم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1395/11/6أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

متن جلسه پنجاه و هشتم درس تاریخ تطبیقی استاد طائبأعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

 

عرض شد شرایطی که بعد از حادثه عاشورا به وجود آمد، به‌گونه¬ای بود که می¬شد شیرازه حکومت اسلامی از هم بپاشد و اگر آن شیرازه به‌هم می¬ریخت، موجب حاکمیت و تسلط مطلقه روم و یهود می¬شد. البته یک مسئله¬ که در بررسی تاریخ اسلام کمتر مورد توجه قرار گرفته، این است که همزمان با اوضاع مناطق اسلامی، اوضاع حکومت در غربِ آن روز چگونه بود. چه کسی در غربِ آن زمان رئیس و حاکم بود و سیطره قدرت آنها چقدر بود؟ اقتصادشان در چه وضعیتی بود؟ درگیری‌ها در بین خودشان چقدر بود؟ و... .

متن جلسه پنجاه و هشتم درس تاریخ تطبیقی استاد طائبأعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

متن جلسه پنجاه و هفتم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 95/10/22أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین
رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

 

متن جلسه پنجاه و ششم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 95/10/15أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

پس از اتمام حادثه عاشورا و بازگشت اسرا به مدینه، بایستی 3 نقطه تحول در جامعه آن روز را مورد مطالعه قرار داد: 1. مدینه که محل استقرار بازماندگان است؛ 2. شام که در بهت اقدام یزید به سر می‌برد؛ 3. کوفه که برخی از شیعیان ناب، در آن‌جا با مسلم‌بن‌عقیل همکاری کرده و دستگیر شده و در زندان عبیدالله بودند.

متن جلسه پنجاه و پنجم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 95/10/8أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

متن جلسه پنجاه و چهارم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 95/10/1أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.


مقدمه‌سازی پیامبر اکرم(ص) و ائمه(ع) برای حکومت جهانی

آنچه که در جلسات قبل بیان شد، این بود که امام حسین(ع) برای حکومت خروج کردند، اما نه برای حکومت در آن زمان؛ چون تحقق حکومت در آن زمان مُحال بود. امام حسین(ع) نسبت به امام حسن(ع) از حکومت دورتر بودند؛ چون حکومت موجود تحویل امام حسن(ع) شد.

بسم الله الرحمن الرحیم
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

در جلسات قبل عرض کردیم که امام حسین(ع) چه در آغاز حرکت و چه در ادامه، آنچه که رسما و علنا بیان کردند، نفی صلاحیت یزید برای حاکمیت بود. حضرت گاهی به معاویه هم در همین مورد اشاراتی می کردند؛ ولی در مورد یزید، علنا صحبت می‌کردند.
 

متن جلسه پنجاه و یکم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب که در تاریخ 95/9/17 برگزار شد تقدیم میشود:

متن جلسه پنجاه و یکم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب که در تاریخ 95/8/19 برگزار شد تقدیم میشود:

 

 

متن جلسه پنجاهم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 12 آبان ماه 1395 در مدرسه فیضیه برگزار شد، تقدیم می‌شود:

ما در جلسات گذشته بیان کردیم که اقدامات امام حسن(ع) در مدینه، باعث شد که جایگاه اهل‌بیت(ع) در میان مردم بازیابی شود. امام حسن(ع) توانست در مقابل جریان مخالف که خواهان حذف اهل‌بیت(ع) از اذهان مردم بود، ایستادگی کند.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مقبولیت معاویه در نزد اکثریت پس از داستان حکمیت

در جلسات گذشته بیان کردیم که امام حسن(ع) در برابر‌ آن خفقان فکری و فرهنگی ایجادشده، اقداماتی را در دستور کار خود قرار داد. به این نکته دقت داشته باید که معاویه در آن زمان، مورد قبول بیشتر مسلمانان بود. مردم شام که اساسا معاویه را جانیشن پیامبر(ص) می‌دانستند؛ بیشتر افراد دیگر هم بعد از داستان حکمیت، معاویه را به عنوان خلیفه پذیرفتند.

بعد از اینکه امام حسن(ع) قرارداد صلح را با معاویه امضا کرد، دیگر نمی‌توانست در کوفه بماند و درنتیجه، به مدینه رفت. ما می‌خواهیم این مطلب را بررسی کنیم که امام حسن(ع) در دوران بعد از قرارداد صلح تا شهادت خود چه اهدافی را دنبال می‌کرد و در این راستا چه اقداماتی را انجام داد و از طرف دیگر، معاویه و دستگاه او در این مدت چه اقداماتی انجام دادند.

 

متن جلسه چهل‌وهفتم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 28 اردیبهشت ماه 1395 در مدرسه فیضیه برگزار شد، تقدیم می‌شود:

 

 

 

متن جلسه چهل و ششم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 22 اردیبهشت ماه 1395 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می‌شود:

 

 

 

متن جلسه چهل و پنجم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 8 اردیبهشت ماه 1395 در مدرسه فیضیه برگزار شد، تقدیم می‌شود:

 

 

 

متن جلسه چهل و چهارم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 18 فروردین ماه 1395 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می‌شود:

 

 

 

متن جلسه چهل و سوم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 12 اسفند ماه 1394 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می‌شود:

 

 

 

متن جلسه چهل و دوم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 28 بهمن ماه 1394 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می‌شود:

 

 

 


متن جلسه چهل و یکم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 14 بهمن ماه 1394 در مدرسه فیضیه برگزار شد، تقدیم می‌شود:


متن جلسه چهلم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 7 بهمن ماه 1394 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می‌شود:

 


متن جلسه سی و نهم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 30 دی ماه 1394 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می‌شود:

 


متن جلسه سی و هشتم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 23 دی ماه 1394 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می‌شود:

 

متن جلسه سی و هفتم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 16 دی ماه 1394 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می‌شود:

 

 

 

متن جلسه سی و ششم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 2 دی ماه 1394 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می شود.

 

 

 

متن جلسه سی و پنجم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 3 آذر ماه 1394 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می شود

 

 

 

متن جلسه سی و چهارم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 27 آبان ماه 1394 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می شود.

 

 

 

 

متن جلسه سی و سوم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 20 آبان ماه 1394 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می شود

 

 

 

متن جلسه سی و دوم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 13 آبان ماه 1394 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می شود.

 

 

 

 

متن جلسه سی و یکم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب که 7 مهر ماه 1394 در مدرسه فیضیه برگزار شد تقدیم می شود