بسم الله الرحمن الرحیم لتجدن اشد الناس عداوة للذین آمنوا الیهود و الذین اشرکوا ** قطعا، يهود و مشركان را دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان خواهي يافت. (سوره 5 آیه 82)

متن جلسه هفتادوسوم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/10/13

متن جلسه هفتادوسوم درس تاریخ تطبیقی استاد طائب؛ 1396/10/13أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
رب اشرح لی صدری ویسر لی أمری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

 

پیدا کردن نقش یهود در به قدرت رسیدن بنی‌عباس از لابه‌لای سخنان
آنچه به دنبال آن هستیم، این است که اثرگذاری جریان یهود در به قدرت رسیدن بنی¬عباس به چه شکل صورت گرفته است. ابتدا این مطلب مفروض است که یهود به‌شکل سری و به‌گونه-ای که شناخته نشود عمل می¬کند؛ بنابراین تلاش بر این است که از لابه¬لای اخباری که از دهان طرف مقابل به بیرون پریده است، حقیقت ماجرا کشف شود و این کار بر اساس بیان امیرالمؤمنین(ع) است که فرمودند: «ما أضمر الانسانُ شیئا إلا وقد ظهر فی فَلَتَاتِ لسانه؛ انسان هیچ مطلبی را پنهان نمی¬کند، مگر اینکه بالأخره از لابه¬لای سخنانش در فلتات بیرون می¬آید»(1). فلتات جمع فلته است و فلته یعنی حرف و سخنی که انسان به‌طور ناگهانی آن را بر زبان می¬آورد و روی آن حساب و فکر نشده است. همه بشر به‌غیر از معصومین(ع) و کسانی که تحت عنایت حضرات معصومین(ع) هستند، دارای فلتات هستند. ما من رجل عالِم دینی إلا أنه أقر فی آخر عمره أنی اشتبهت وأخطأت فی کذا وکذا وکذا؛ و این در حالی است که قصد اشتباه کردن نداشته است. فقط ائمه(ع) و کسانی که ائمه(ع) آنها را حفظ کردند، از فلته در امان هستند. اینکه ائمه اطهار(ع) اولیای خود را در همه‌جا از فلتات حفظ کنند، صددرصدی نیست؛ بلکه حضرات معصومین(ع) در مواردی اولیای خود را به‌طور کامل از فلتات حفظ می¬کنند که اگر آنها در آن مورد اشتباه کنند، باعث آسیب دیدن دین الهی و نظام اسلامی خواهد شد. قاعده لطفی که مرحوم شیخ طوسی آن را بیان می¬کند، حرف حق  و درستی است؛ اما در احکام جزئیه مانند اینکه برای طهارت شیء متنجس، دو مرتبه آب کشیده شود یا سه مرتبه، نمی¬توان گفت قاعده لطف اقتضا می¬کند اگر علما بر دو مرتبه و یا سه مرتبه اجماع کردند، حتما امام معصوم در میان آنها حضور داشته باشد؛ چون قاعده لطف، قاعده¬ای عقلی است و عقل در این موارد، ضرورتی نمی¬بیند که حتما امام معصوم در میان جمع آنها باشد؛ ولی اگر در موردی رهبر حکومت اسلامی درصدد اتخاذ یک تصمیمی است که اگر آن تصمیم گرفته شود، باعث از بین رفتن اسلام و ضربه خوردن به نظام اسلامی شود، در این صورت، رهبر حکومت دینی به برکت ائمه(ع) فلته نخواهد داشت.
در مانحن‌فیه نیز باید به‌دنبال فلتات طرف مقابل بود. فوائد زیادی بر این فلتات مترتب خواهد بود و اطلاعات زیادی در آن فلتات به دست خواهد آمد که به درد امروز خواهد خورد. سؤالی که مطرح می¬شود این است: اطلاعاتی که بنی¬عباس در حرکت خود داشتند، از کجا آورده بودند؟ بنی¬عباس به‌خوبی حرکت می¬کردند و می¬دانستند چه کاری باید انجام دهند. حال سؤال می¬شود چه کسی به آنها اطلاعات می¬داد و از کجا طراحی¬ها انجام می¬شد؟ و طرف مقابل از اطلاعات بنی¬عباس به چه میزان باخبر بوده است؟ چند روایت برای فهم مطب بیان می¬شود:

 

ریشه به قدرت رسیدن بنی‌عباس
وکان عبدالله ¬بن¬ محمد ¬بن ¬علی قد أوصی إلی محمد بن ¬علی ¬بن ¬عبدالله (عبدالله¬بن¬محمدبن¬علی ابوهاشم است که فرقه کیسانیه توسط همین شخص پایه¬گذاری شده است. عبدالله پسر محمد حنفیه است؛ عبدالله¬بن¬محمدبن¬علی¬بن¬ابی‌طالب. در ارتباط محمد حنفیه با مختار ثقفی شکی وجود ندارد؛ ولذا کسانی که می¬خواهند حرکت مختار را توجیه کنند و معتقد بودند حرکت مختار درست بوده است، حرکت او را تحت‌امر محمد حنفیه می¬دانند و معتقد بودند محمد حنفیه از امام حسین(ع) و یا امام سجاد(ع) دستور داشته است؛ گفته¬اند امام حسین(ع) به محمد حنفیه وصیت کرده است. حرکت مختار یک حرکت جنگی و قیام به سیف بود. محمد حنفیه سردمدار مدعیان تداوم قیام مختار شد. قیام مختار سرکوب شد؛ اما ادعای آن قیام توسط محمد حنفیه تداوم پیدا کرد؛ مبنی بر اینکه باید قیام کرد. ادعای این قیام، با فرزند محمد حنفیه ادامه پیدا کرد. به عبارتی، عبدالله تداوم راه مختار بود و به گروهی که آن را رهبری می¬کرد، کیسانیه می¬گفتند. گفته شده فرزند محمد حنفیه به محمدبن¬علی¬بن¬عبدالله¬بن¬عباس وصیت کرد؛ یعنی ادامه حرکت را به محمدبن¬علی¬بن¬عبدالله¬بن¬عباس وصیت کرد. اینجا نقطه انتقال است) وألقی إلیه اسراره (همه اسراری که نزد او بود به محمد پسر علی پسر عبدالله پسر عباس انتقال داد). قال عیسی ¬بن ¬علی فو الله ما سمعنا یکلّمه بشیئ یرتاب به (عیسی پسر علی می-گوید: ما هرگز ندیدیم و نشنیدیم، محمدبن¬علی یک کلمه حرفی بزند که از طرف دستگاه حکومتی مبنی بر اینکه او مدعی حکومت است، مورد شک و تردید قرار بگیرد) وإن کان لیکثر مناجاته (با اینکه مجلس او خیلی طول می¬کشید) فإذا غشیه ولده أو خاصته أجری ذکر الضیعة والعیال (وقتی بچه¬ها و رفقای او می¬آمدند، فقط از زمین و ملک و زن زندگی صحبت می¬کردند و هیچ حرفی درباره حکومت و قیام نمی¬زدند) کأنه إنما کان یناجیه فی ذلک ( مثل اینکه راجع به همین موارد حرف می¬زد) وکان محمد فیما وصف من حسن هیأته وفقهه وورعه وطهارته وإماما لمن جاوره أو خالطه أو رآه (ولی درحالی‌که هر کس او را می¬دید، می¬گفت: او امام و پیشوا است) حتی اختصه الله بما اختصه (تا اینکه به آنچه خداوند به او اختصاص داد، رسید) وقد جمع له حقوق الامامة (چیزی که امام باید داشته باشد، برای او جمع بود) مع تناهی وصایا اهل الفضل من اهل بیته ما جمعه له (هرچه سفارش درباره او کرده بودند، همگی یک‌مرتبه درباره او جمع شده بود؛ مثلا فلانی درباره او چنین مطلبی بیان کرده است) فقام بأمرالله داعیا، ذابّا عن دینه، و محییا لحقه وممیتا للباطل وأشیاعه (باید دقت کرد این عبارات، شبیه عباراتی است که در زیارت جامعه کبیره برای اهل‌بیت(ع) خوانده می¬شود. آنچه بیان می¬شود روایت نیست؛ بلکه این عبارات، نقلی است در باب کیفیت به قدرت رسیدن بنی¬عباس؛ یعنی ریشه به قدرت رسیدن بنی¬عباس چه بوده است و گفته از کجا شروع شده است. کتابی که این مطالب از آن نقل می¬شود، تاریخ خلفای بنی¬عباس است که در کتابخانه مصر یافت شده است و زمان نگارش آن مربوط به قرن سوم است؛ یعنی مربوط به زمان غیبت صغری) وقد اجتمعت له فی ذلک خلال استحق بها الامامة والطاعة من الامة ( در طی این مدت، برای او اوصافی بیان شد که مستحق امامت شود و امت از او تبعیت می-کردند) وسنذکر حجته فی ذلک ( ما دلیل این مطلب را بیان خواهیم کرد): منها أنه کان ابن -عبدالله¬ بن ¬عباس عمّ النبی صلی الله علیه وسلم ووارثه ( یک از دلایلی که محمدبن¬علی¬بن-عبدالله مستحق امامت بود، این است که او فرزند عبدالله¬بن¬عباس است و نوه عباس است) لا ینکر ذلک من حقه (هیچ‌کس نمی¬تواند حق او را انکار کند. باید از این مطالب، جو و فضای حاکم بر آن زمان را شناخت. اینها وارث نبی بودند!) منها أنه کان فی فضله وزهده ونزاهته وفقهه وورعه واجتماع خصال الخیر فیه علی امر لم یکن علی مثله أحد من أهل دهره(2) (در اوصاف، مانند و نظیر نداشت؛ اوصافی درباره او گفته شده است).
چنان‌چه قبلا بیان شد، عبدالله¬بن¬محمدبن¬علی به محمدبن‌علی‌بن¬عبدالله¬بن¬عباس وصیت کرد. حال سؤال می¬شود از کجا اطلاعات به عبدالله‌بن‌محمدبن¬علی رسیده بود و چگونه او صاحب اطلاعات می¬شود؟ برای فهم مطلب باید به روایتی که از آنها نقل شده است توجه کرد:

 

جعل روایت برای رسیدن به حکومت
یونس ¬بن ¬ظبیان عمن حدثه عن ابی¬جعفر محمد بن ¬علی¬ بن ¬الحسین (از امام باقر(ع)) أنه سُئل عن آل عباس (از او پرسیدند) هل عندهم من علم بشیئ (آیا این افراد، یعنی بنی¬عباس از اسرار آینده چیزی می¬دانند؟ باید توجه داشت، زمان، زمان بنی¬عباس بوده است) قال: نعم (حضرت فرمودند: بله) عندهم صحیفة صفراء (نزد این افراد، صحیفه صفراست) و کانت لعلی ¬بن ¬ابی¬طالب (این صحیفه برای علی¬بن¬ابی‌طالب(ع) بوده است. اوصاف این صحیفه در روایت دیگری آمده است) فلما قتل علی (وقتی حضرت شهید شدند، طبیعتا این صحیفه به امام حسن(ع) رسید) وصالَحَ الحسنُ معاویةَ (و امام حسن(ع) با معاویه صلح کرد) ...فانطلق محمد بن¬ حنفیة فدخل إلی الحسن والحسین (محمد حنفیه نزد امام حسن(ع) و امام حسین(ع) رفت) فقال لهما إنکما ورثتما أبی دونی (شما از پدر من ارث بردید؛ ولی من ارث نبردم) وإن لم یکن رسول ¬الله ولدنی (اگرچه پیامبر(ص) جد من نیست (محمد حنفیه از فرزندان حضرت زهرا(س) نبود)) فقد ولدنی أبوکما (پدر شما مرا به دنیا آورد و من بچه پدر شما هستم) ولکما لعمری عَلَیَّ الفضل ولا کذب (من قبول دارم که شما برترید و دروغ هم نیست) أعطونی بعض ما أتجمل به من أبی (چیزی به من بدهید که من هم با آن ادعای فخر کنم؛ یعنی وقتی از من سؤال می¬شود چه‌چیز از پدرت داری، بتوانم جواب بدهم. به اصطلاح امروز، بتوانم یک پُزی با آن بدهم) فقد عرفتما حبّه کان لی (شما می¬دانید که پدرم چقدر مرا دوست داشت) فقال الحسن للحسین: یا أخی هو أخونا وابن أبینا فأعطه شیئا من علم أبینا. قال: فأعطاه الحسین صحیفة صفراء فیها علم رایات خراسان السود (که در آن اخبار رایات سیاه خراسان بود؛ پرچم¬های سیاه) متی تکون وکیف تکون ومتی تقوم ومتی زمانها وعلامتها وآیاتها... وصفة رجالهم وتبّاعهم (کسانی که تبعیت می¬کنند) فکانت تلک الصحیفة عند محمد بن¬ علی بن ¬الحنفیة (نزد محمد بود) حتی اذا حضره الموت (هنگام مرگ) دفعها إلی ابنه عبدالله بن محمد وهو الذی یکنّی أباهاشم فکانت عنده حتی اذا حضره الموت (عبدالله¬بن¬محمد همان کسی است که به نوه عبدالله¬بن¬عباس وصیت کرد. طبق این روایت، معلوم شد منبع اطلاعات، همان صحیفه زردی است که برای علی(ع) بود و در آن، اطلاعات و اخبار بود و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) آن را به محمد حنفیه دادند و او هم به فرزندش، عبدالله داد و او هم در وصیت خود، به محمدبن¬علی¬بن¬عبدالله¬بن¬عباس داد. وقتی کسی به دیگری وصیت می¬کند، اسرار امامت را به او می¬دهد) وذلک عند منصرفه من عند الولید بن عبدالملک ومات بالحمیمة عند محمد بن¬ علی بن ¬عبدالله بن عباس (عبدالله¬بن¬محمد نزد ولیدبن‌عبدالملک بود و با او گفت‌وگو می¬کرد؛ وقتی برگشت، به حمیمه آمد. حمیمه محل استقرار نوه عبدالله¬بن-عباس یعنی محمدبن¬علی¬بن¬عبدالله¬بن¬عباس بود. وقتی به آن مکان رسید، در خانه او مهمان شد. مریضی سراغ او آمد و هنگام مرگش فرا رسید) فدفع الصحيفة إليه وأوصاه بما أحبّ فكانت عند محمد بن علي حتى إذا حضره الموت أوصى بها إلى إبراهيم بن محمد بن علي‏ وکان رئیسهم وکبیرهم وسیدهم (نوه عبدالله¬بن¬عباس رئیس آنها بود. معنای دیگر این عبارت این است که ابوهاشم رئیس آنها بود) وابوهاشم هو الذی قال لمحمد بن ¬علی و إبراهیم ابنه وهو ابن أربع سنین یلعب عندهما (ابوهاشم همان کسی است که با محمدبن¬علی و پسرش ابراهیمِ 4 ساله که مشغول بازی بود، صحبت می‌کرد) فقال محمد بن ¬علی لأبی ¬هاشم: یابن عم هل لنا ولد العباس نصیب فیما ذکر من رایات بنی¬هاشم (آیا ما فرزندان عباس هم در این پرچم¬هایی که برای بنی¬هاشم گفته شده، نصیبی داریم و چیزی به ما می¬رسد؟) فقال له ابو هاشم: وهل هذا الامر إلا لکم من اهل ¬بیت نبیکم (مگر این امر برای غیر شما هم وجود دارد؟!) فقال محمد بن¬ علی: و کیف ذاک یا أخی؟ (چگونه است که ما سهم داریم؟) فقال هل تری هذا الغلام یعنی ابراهیم؟ هو صاحب الامر حتی اذا یکاد یبلغ الأمر ونازلة (وقتی می¬خواهد به حکومت برسد؛ یعنی به محض اینکه به قدرت می¬رسد) نذر به القوم یعنی بنی¬امیه (به او حمله می¬شود؛ یعنی بنی¬امیه به او حمله می¬کنند) فیقتلونه فیکون لک ابنان عبدالله وعبیدالله (ابوهاشم به محمد می¬گوید: تو دارای دو فرزند هستی به نام¬های عبدالله و عبیدالله) فیملکان ویتناسل الملک فی أولادهما(3) (آن وقت حکومت در بچه¬های آنها به جلو می¬رود).
این روایت می¬گوید منبع اطلاعاتی بنی¬عباس، صحیفه صفراست. نباید دنبال سند این روایت گشت؛ چون این عبارات، منتشر شده و نویسنده این کتاب آنها را جمع¬آوری کرده است. بدون شک، این عبارات از جعلیات و مربوط به قرن دوم است و آنها برای رسیدن به حکومت، این عبارات را جعل کردند. طرف مقابل، در جعل کردن استاد بود. یک خط و سازمانی وجود دارد که وقتی اسم صحیفه فاطمه زهرا(س) به گوش انسان می¬خورد، معلوم می¬شود که چرا این جعلیات بیان شده است و چه چیزهایی در زمان آنها وجود داشته که اگر در برخی موارد، اهل¬بیت(ع) اسم صحیفه را بیان می¬فرمودند، دلیلش چیست.

 

صحیفه صفرا چه بود؟
حال سؤال می¬شود صحیفه صفرا چیست؟ کتابی روایی به نام الهدایة¬ الکبری وجود دارد. روایتی از ابی¬بصیر در این کتاب نقل شده است:
عن ابی بصیر کنت عند ابی¬عبدالله یوما جالسا اذ قال یا محمد (نام ابو بصیر، محمد بوده است) هل تعرف إمامک (ابابصیر فردی نابینا بود و اینکه گفته شده ابابصیر، به این دلیل است که دلش روشن و بینا است) قلت: إی والله أنت هو و وضعتُ یدی علی رُکبَته (معمول است که حرکات افراد نابینا خیلی معنا ندارد. ممکن است حرکاتی انجام دهند؛ درحالی‌که نسبت به چگونگی حرکت خود متوجه نباشند و اینکه دیگران حرکت آنها را می¬بینند یا نه؟ ابابصیر دست خود را روی ران حضرت گذاشت و گفت: تو امامی. حضرت فرمودند:) لیس هذا الامرَ معرفةٌ و إقرارٌ للامام ( این کار، شناخت و معرفت و اقرار به امامت نیست) بما جعله الله له و فیه (آیا امامت را با آن مقامی که خدا برای او قرار داده است می¬شناسی؟ ای ابابصیر! به من می¬گویی تو امام من هستی؛ اما آیا تو می¬دانی من چه چیز دارم که امام تو هستم؟ قبلا عرض شد: وقتی لفظ «شیعه» گفته می¬شود، به ذهن تداعی می¬کند که شیعیان در زمان امام علی(ع) و امام حسن(ع) نیز این‌گونه بوده¬اند؛ درحالی‌که شیعیانی که امروزه ائمه(ع) را قبول دارند، در زمان حضرت امیر(ع) شاید تعدادشان به تعداد انگشتان دست هم نرسد. در این روایت، حضرت با ابابصیر صحبت می¬کنند و ابابصیر به امام(ع) عرض می-کند امام تویی و امام(ع) در جواب می¬فرمایند: آنچه تو می¬گویی، شناخت امام نیست. مراد امام(ع) این است که به ابابصیر بفرمایند: آیا می¬دانی امام به چه چیز امام است؟ ممکن است فردی با شنیدن آن چیزهایی که خداوند در امام قرار داده است، بگوید امام ادعای خدایی دارد! فردی نزد یکی از حضرات معصومین(ع) بود و حضرت، آیات ابتدایی سوره حدید را تلاوت می¬فرمودند: «هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیئ علیم»(4). سپس حضرت فرمودند: «أنا الاول، أنا الآخر، أنا الظاهر، أنا الباطن». یک‌مرتبه آن فرد گفت: کفرتَ بالله. حضرت فرمودند: أنا الأول فی الاسلام و همین‌طور بقیه آیات را تفسیر کردند(5).
در روایت آمده حضرت فرمودند: نزِّلونا عن الربوبیة قولوا فینا ما شئتم(6)؛ یعنی برای ائمه(ع) مقام ربوبیت قائل نشوید؛ ولی هرچه خواستید در مدح آنها بگویید. ائمه(ع) بالذات هیچ ندارند؛ ولی بالعرض همه‌چیز دارند).
ولکن نُطالبه بعلامة ودلالة (اگر کسی بخواهد امام را بشناسد، باید به علامت و دلالت بشناسد. مراد امام(ع) از این عبارت این است که وقتی امام(ع) به شهادت رسیدند، امام بعدی چگونه باید شناخته شود. به عبارتی، امام(ع) چه علامتی باید داشته باشد) قلتُ یا سیدی قولُک الحقُ (حق با شماست) ولِکَی أزدادُ علما ویقینا (من می¬خواهم بیشتر بدانم) قال یا محمد تَرجِع إلی الکوفة (تو به کوفه بر می¬گردی) ویُولَد لک ولدٌ تُسَمِّیه عیسی (و سپس بعد از دو سال) یولد لک ولدٌ وتُسَمِّیه محمداً (تا اینکه حضرت فرمودند) واعلَم أن أسماء أبنائک عندنا فی الصحیفة الجامعة و الوُسطی (صحیفه جامعه و وسطی نزد ماست) مُثبَتان مُسَمَّیان (همه‌چیز در آن نوشته شده است و نام همه در آن وجود دارد) مع أسماء شیعتنا و أسماء آبائهم... و هی صحیفةٌ صفراءُ مَدروجةٌ مَخطوطةٌ بالنور لا بِحِبرٍ ولا بِمِدادٍ(7) (این صحیفه¬ای است زرد رنگ که جدول‌بندی شده است؛ اما این‌گونه نیست که از جنس کاغذ باشد؛ بلکه با نور نوشته شده است، نه با دوات و جوهر؛ یعنی از جنس کاغذ نیست).
بنی¬عباس ادعا کردند صحیفه صفرا نزد آنهاست. آنها بدل¬سازی کردند؛ درحالی‌که هیچ¬کدام از آنچه بدل¬سازی کرده بودند، واقعیت نداشت. حال سؤال می¬شود که بنی¬عباس از کجا اطلاعات کسب می¬کردند؟ که ان‌شاءالله بقیه مباحث در جلسات آینده پی گرفته خواهد شد.

 

تحلیل حوادث و آشوب¬های اخیر
در این قضایای اخیر(8) بسیج هیچ دخالتی نداشته است. اگر آشوب¬گران هدف گلوله قرار گرفتند، توسط خودشان بوده است. فقط در شهر درود این اتفاق افتاده بود. وقتی گلوله¬هایی که به آشوب¬گران اصابت کرده بود، مورد بررسی قرار گرفت، مشخص شد این گلوله¬ها اولا از پشت به آنها اصابت کرده است و ثانیا گلوله¬ها از اسلحه¬های شکاری شلیک شده بود. اگرچه نیروی انتظامی تیراندازی می¬کرد، ولی به سمت آسمان تیراندازی می¬شد؛ اما یک‌مرتبه متوجه شدند آشوب¬گران نقش بر زمین می¬شدند! معلوم شد فرد دیگری که او نیز از دشمنان بود، آنها را مورد هدف قرار داده است. هرجا نیروی انتظامیِ ضدشورش وجود داشت، آشوب¬گران اقدامات خرابکارانه انجام ندادند. اغتشاشات در شهرهای بزرگ اتفاق نیفتاد؛ چون در شهرهای بزرگ، نیروی انتظامی، یگان‌ویژه و ضدشورش دارد و می¬تواند چنین مواردی را جمع کند. هیچ‌کدام از مراکز استان¬ها در این آشوب¬های اخیر اولا آشوب رخ نداد و اگر اتفاق افتاد، اقدامات خرابکارانه انجام نشد. در برخی از جاهایی که آشوب اتفاق افتاد، نیروی انتظامی آن منطقه شاید بیست نفر هم نیرو نداشته باشد که آن نیرو هم برای مقابله با دزد و اقداماتی از این دست شکل گرفته است؛ اما ضدشورش، ویژه است.
اوائل که در سوریه اغتشاش شده بود و به خیابان¬ها ریخته بودند، به دلیل اینکه سوریه نیروی انتظامی ندارد، از ارتش کمک گرفت و ارتش هم مقابله با شورش بلد نبود؛ لذا تعدادی از نیروی ارتش که حدود پانصد نفری بودند، جهت آموزش مقابله با شورش، به ایران آمدند؛ سپس به سوریه برگشتند. آن پانصد نفر ابتدا و انتهای راهپیمایی را مسدود کردند و جمعیت را با باتم می¬زدند؛ یعنی همین پانصد  نفر هم هنوز بلد نبودند! نیروی ضدشورش باید جمعیت را پراکنده سازند؛ درحالی‌که این افراد هر دو طرف را مسدود کرده بودند. اقدام علیه شورش، قواعدی دارد.
کسانی که در کربلا برای به شهادت رساندن امام حسین(ع) آمده بودند، حضرت به آنها فرمودند: بأی ذنب تقتلوننی؟ گفتند: بغضا لأبیک(9). کسانی که در کربلا برای به شهادت رساندن امام حسین(ع) آمده بودند، حضرت علی(ع) را ندیده بودند؛ بلکه آنها بچه¬های خوارج بودند. بچه¬های کسانی بودند که در نبرد صفین و جمل به شمشیر علی(ع) و یاران حضرت کشته شده بودند. این بچه¬ها انباری از کینه بودند. باید بین ابناء حق و بین ابناء باطل نسبت‌سنجی شود.
امروزه در سطح تجاری، اصطلاحی به نام طراز تجاری و مبادلات تجاری معمول است. پرسیده می¬شود طراز تجاری مثبت است یا منفی؟ یعنی اگر صادرات کشوری نسبت به واردات بیشتر باشد، دارای طراز مثبت است و اگر واردات آن کشور نسبت به صادارات بیشتر باشد، دارای طراز منفی است و اگر صادرات و واردات یکسان باشد، طراز مساوی خواهد بود. در نبرد صفین، هم از یاران حضرت امیر(ع) و هم از یاران معاویه(لعنه¬الله) کشته شدند. اگر طراز رشد و کسانی که از یاران حضرت امیر(ع) هستند، بیشتر باشد، طراز مثبت خواهد بود. بالأخره طرف مقابل، زادوولد دارند و با زادوولد به تقابل با جبهه حق می¬رسد؛ یعنی بچه¬ها و نوه¬های دشمن، علیه بازماندگان حضرت جهت انتقام صف¬آرایی می¬کنند. اگر در طرف جبهه حق، طراز مثبت باشد، ایستادگی می¬کند و در نبرد، طراز مثبت پیروز خواهد شد؛ اما اگر طراز منفی باشد، جبهه دشمن ظاهرا پیروز خواهد شد. بعد از شهادت حضرت امیر(ع) امام حسن(ع) با انعقاد صلح از حکومت کناره گرفتند و طراز منفی شد؛ لذا در کربلا مقابل حضرت قرار گرفتند. طراز در کربلا سی‌هزار به هفتادهزار بود. البته کسانی که به‌خاطر کینه¬ از امیرالمؤمنین(ع) علیه امام حسین(ع) جبهه گرفتند، دوهزار نفر بیشتر نبودند و عمده سپاه دشمن، همین دوهزار نفر بودند و مابقی، سیاهی‌لشکر بودند؛ بنابراین دوهزار نفر به هفتاد نفر.
همین جریان در پیروزی انقلاب نیز وجود داشت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، نظام اسلامی با حرکت‌های مختلفی مانند سلطنت¬طلبان، مجاهدین خلق، چریک فدائیان و خلق مسلمان مواجه شد و در 30 تیرماه آشوب کردند. در همین آشوب¬های اخیر یک نفر به من گفت: انقلاب از دست رفت. گفتم: چرا؟ گفت: در زنبیل¬آباد علیه حضرت آقا شعار دادند. به او گفتم: در همین خیابان ارم در سال 58 از چهارراه بیمارستان تا حرم یک‌پارچه شعار مرگ بر خمینی و درود بر شریعتمدای می¬دادند. انقلاب پیروز شده بود و حزب خلق مسلمان تشکیل شد. ابتدا شعار می¬دادند: «رهبریمیز خمینی و شریعتمدار» (رهبر ما خمینی وشریعتمدار) و سپس خمینی از شعارها حذف شد و در شعارشان شریعتمداری رهبر شد و سپس شعار مرگ بر خمینی سر دادند. در تبریز، صداوسیما و استانداری را تصرف کردند و تبریز چند ساعتی در دست طرف مقابل بود. شهید مدنی یک¬مرتبه علیه آنها اقدام کرد و اوضاع سروسامان گرفت. در همین قم، درختان را قطع می¬کردند و مردم را می¬زدند. آشوب الآن در مقایسه با سال 58 چیزی نیست. انقلاب اسلامی با خلق مسلمان و منافقین برخورد کرد و همه را در جای خود نشاند. در همان زمان مرحوم امام(ره) فرمودند: باید این منافقین یاغی را کشت. ولی منتظری مماشات کرد و نگذاشت و هیئت عفو درست کرد و بخشید. مرحوم امام(ره) در نامه 6/1/68 خطاب به منتظری فرمودند: کسانی که با رأفت تو مواجه شدند، بعدا در آینده خواهی دید چه می¬کنند. حتی مرحوم امام(ره) فرموده بودند: هرکس در زندان‌ها بر سر موضعش علیه انقلاب است، اعدامش کنید. به‌خاطر این کلام ایشان، بعضی از قضات استعفا دادند. به هر تقدیر، آن زمان یک نیمه‌پاک‌سازی انجام شد. الآن بچه¬های آن افراد بزرگ و نوه¬دار شده‌اند. سازمان مجاهدین خلق هنوز منحل نشده و سیای محض و موساد محض است. آدم¬های چنین سازمان‌هایی هستند. یهود سابقه سه‌هزار ساله دارد. یهود، ابنا و نوه¬های آنها را سازماندهی کرد. نمی¬توان آن ابنا را در خانه¬هایشان شناسایی کرد. درهمین قم چریک¬های فدایی قبل از انقلاب یک کشته دادند به نام تقی عباسی. عباس عباسی هم بعد از انقلاب کشته شد. وقتی در سنندج، کوموله و منافقین خواستند پادگان را تصرف کنند، ارتش وارد میدان شد؛ بچه قم زیر تانک رفت و له شد. قوی¬ترین نیروهای سازمان مجاهدین خلق و چریک¬های فدایی از بچه¬های قم بودند. اگر قم بخواهد بد بشود، در دنیا رتبه اول را دارد و اگر بخواهد خوب باشد، در دنیا اول است؛ منتها طراز قم به خوبی خیلی مثبت است. همین راهپیمایی امروز جهت اعتراض به اغتشاشات با اینکه ناهماهنگ بود، ولی انگار از زمین جمعیت در حال جوشیدن بود. اگر همین امروز حضرت آقا دستور حمله به اسرائیل را بدهند تا قدس را از لوث یهود پاک‌سازی کنند، مردم قم تا قدس پیاده می¬روند. نباید تعجب کرد. طرف مقابل زادوولد کردند و زیاد شدند؛ قرار بود کربلا بشود و طراز منفی باشد؛ ولی طراز خیلی مثبت بود.
مدعی خواست کَنَد ریشه ما                                غافل از اینکه خدا هست در اندیشه ما
وقتی ملت ایران یک آرمانی دارد، به‌خاطر اوضاع بد اقتصادی آرمان خود را زیر پا نمی‌گذارد. این مردم شیعه هستند؛ ولی ابناء منافقین آرمان ندارند و فقط خواستار نابودی نظام اسلامی هستند. البته خدای متعال هم مدتی اینها را مجبور می¬کند تا به خیابان¬ها بیایند و اغتشاش کنند تا مردم ایران غافل نشده و آرمان خود را فراموش نکنند.
برای اولین بار آمریکا به شورای امنیت سازمان ملل طرحی را می¬برد؛ ولی رئیس شورای امنیت آن را رد می¬کند. طراحی اغتشاشات اخیر برای خودشان بود. ترامپ یک طرحی مبنی بر اینکه ایران حقوق بشر را نادیده می¬گیرد، به شورای امنیت برد. دو سازمان وجود دارد؛ یک مجمع عمومی و دیگری شورای امنیت. مجمع عمومی توصیه است؛ ولی شورای امنیت اجرایی است؛ یعنی اگر شورای امنیت به بهانه عدم رعایت حقوق بشر در ایران، برنامه¬ای علیه ایران تصویب کند، آن را به مرحله اجرا درمی¬آورد و ایران را با تحریم مواجه می¬کند. آمریکا طرحی را به شورای امنیت ارائه داد. رئیس شورای امنیت گفت: مگر چه اتفاقی افتاده است؟! گفتند: 11 نفر را کشتند. گفت: 11 نفر که چیزی نیست. هرکاری کردند، رئیس، آن طرح آمریکا را قبول نکرد و این یعنی به فلاکت افتادن آمریکا. طراز در تاریخ مثبت بوده است.

 

(1). نهج البلاغه، حکمت 26. عبارت حدیث این‌گونه است: «مَا أضْمَرَ أحَدٌ شَيْئاً إلَّا ظَهَرَ فِي فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَصَفَحَاتِ وَجْهِه‏».
(2). أخبار الدولة الإسلامیة، صص165-166.
(3). همان، صص184-185.
(4). حدید/1.
(5). الإختصاص، ص163.
(6). الإحتجاج، ج2، ص438. عبارت حدیث این‌گونه است: «لَا تَتَجَاوَزُوا بِنَا الْعُبُودِيَّةَ ثُمَّ قُولُوا فِينَا مَا شِئْتُم‏».
(7). الهدایة الکبری، صص252-253.
(8). اشاره به آشوب‌هایی که اخیرا در بعضی از شهرها اتفاق افتاد (دی‌ماه 96).
(9). منهاج البراعة فی شرح نهج ‌البلاغة، ج18، ص185.